عبد الرضا سالار بهزادى

208

بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )

از نوكرى كه خارج نيست ، جزو نوكرهاى من است ، ضررى به گاو و گوسفند شما ندارد ، از براى شما بهتر كه از براى پيشرفت كار و خدمت مىگوئيد اگر پاى ما از ميان برود ابو الفتح حاضر 57 است . باز صريح مىنويسم ، تا شما خودتان حاضر خدمت هستيد ، فرزند من بلوچستان را بخواهد نخواهم داد . بعد از آنى كه شما ميل نداشته باشيد ، يا بگوئيد خدمت اينجا از پيش من نمىرود ، لابد ولايت را بىحاكم كه نمىگذارند ، يا ابو الفتح خان مىشود يا سليمان خان 58 مىشود ، يا تقى خان مىشود ، يا ولى خان 59 مىشود يا ديگرى . اين اصل مطالب بود كه به شما نوشتم ، اگر غير از اين مسئله سخن احدى به گوش شما برود از شما مؤاخذه خواهم كرد » . سجع مهر « فرمانفرما » . 11 نامه‌اى است درون پاكت . پاكت مهر « فرمانفرما » دارد . پشت پاكت با خط شكستهء منشيانه : « هو - بلوچستان مقرب الخاقان زين العابدين خان سرتيپ سردار بلوچستان حفظ اللّه مطالعه نمايد 2468 - 2 شهر صفر 1308 » در كنار عنوان پشت پاكت عبارت زير با خط خود ناصر الدوله فرمانفرما ديده مىشود كه بعضى كلمات آن پاكت شده و به زحمت قابل تشخيص مىباشند : « قسم مبارك به اين مضمون كه شما حاكم بالاستقلال . . . 60 . . . 61 و كسى شما را معزول نكرده ، هركس . . . كم 62 معزولى شما را برايتان آورد ببريد و پدر او را بسوزيد . » متن نامه درون پاكت به خط خود ناصر الدوله فرمانفرما و به شرح زير است : « هو - مقرب الخاقان زين العابدين خان سرتيپ حفظ اللّه تعالى . نوشتجات شما را كه از دزك 63 به سرتيپ نوشته بوديد و تفصيل مقدمهء جنگ با عبد اللّه خان و قلى محمد [ ؟ ] را اظهار كرده بوديد ، به عينه سرتيپ از براى من ارسال داشتند و روز عيد اضحى رسيد . از سلامت شما مسرت حاصل كردم . ابتداى كار لله الحمد فتح و نصرت همين‌طور كه با شما بوده تا آخر كار هم به فضل خداوند ، ان شاء اللّه فتح و نصرت با شما هم‌عنان خواهد بود . نوشتجات شما را به عينه در جزو عرايض دولتى فرستادم به دار الخلافه و شرحى از زحمات شما عرض كردم . ان شاء اللّه اميدوارم شما هم زود گرفتارى عبد اللّه خان را مژده بفرستيد تا من هم درست آنچه بايد از خدمات شما دو سرتيپ 64 والامقام به دار الخلافه عرضه دارم [ و ] با كمال روسفيدى عرض و استدعا كنم . حالا بيائيم سر داستان ، خوب ، خان سرتيپ ، شما كه از اول با اين همه حرارت نوشته بوديد بم‌پشت را بايد با خاك يكسان 65 كرد و قلى محمد [ ؟ ] را بايد پدرش را سوزاند ، چه واقع شد كه قلى محمد در قلعه محصور شد ، شما هم قلعه را گرفتيد و آنها را به چنگ آورديد ، چگونه شد و آنها [ ؟ ] راضى شدند كه از قلعه بروند و شما تعاقب آنها اردو نفرستيد ، دليل و علت اين كار چه بود ؟ به چه خيال قلى محمد [ ؟ ] را از دست داديد ؟ علت اين‌ها 66 را همه بنويسيد . من پيش خودم خيال مىكنم شايد شما تصور كرده‌ايد كه دشمن هرچه كمتر باشد بهتر