عبد الرضا سالار بهزادى

191

بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )

افرادى كه وجه آن را پرداخت نموده بودند مىپردازد . ( اين داستان را نگارنده ابتدا از آقاى على محمد اسعدپور بهزادى نوهء حاجى على محمد موصوف ، شنيدم و بعدا چند تن ديگر از معمرين طايفهء بهزادى نيز آن را تأييد نمودند . البته اگر همه ماجرا صحت داشته باشد ، باور كردن اينكه مال مورد بحث قسط ماليات بلوچستان بود ، با توجه به ماليات بالنسبه سنگين بلوچستان بعيد مىنمايد ؛ اگر هم قسط مالياتى بوده است ؛ مربوط به يكى از محال كوچك و بىاهميت حوزه حكومت وى بايد باشد ) . ( 322 ) - در حاشيهء صص 8 - 257 كتاب حكومت محلى بنت ، نوشتهء آقاى محمد برقعى ( انتشارات مازيار ، تهران ، اسفند 36 ) مطلبى ديدم نقل شده از رساله‌اى قديمى كه نويسندهء كتاب مشخصات آن را ارائه نكرده بود ، ولى به ظن بسيار قوى بايد همان رساله‌اى باشد كه استاد باستانى پاريزى در حاشيهء ص 1570 مقالهء خود در جلد سوم يادوارهء دكتر محمود افشار بدان اشاره نموده‌اند و آن را احتمالا متعلق به مرحوم وزيرى كرمانى دانسته‌اند . سبك نگارش قسمت نقل شده در كتاب آقاى برقعى نيز ظن استاد باستانى را تقويت مىنمايد . در قسمتى كه در كتاب آقاى برقعى نقل گرديده نويسنده به ظلم و جور ابراهيم خان اشاره كرده و داستان ثروتمندى بلوچ را نقل مىكند كه ابراهيم خان مال و دارائيش را با همدستى محمد اسمعيل خان وكيل الملك مصادره كرده و شكايات مرد مظلوم به جايى نرسيده است . به اعتبار آنچه كه در اين نوشته ارائه گرديد صحت نوشتجات مرحوم وزيرى دربارهء ابراهيم خان سعد الدوله به شدت مورد ترديد بوده و غيرقابل استناد است ، مضافا به اينكه در ميان هيچ يك از خانواده‌ها و طوايف بلوچ نيز اين گونه مسائل پيرامون ابراهيم خان شنيده نشده است ، بلكه برعكس از جود و سخاى او صحبت فراوان مىكنند . ( 323 ) - سفرنامهء كرمان و بلوچستان فيروز ميرزا فرمانفرما ، ص 7 . ( 324 ) - يكى از اين داستانها حكايت مىكند كه يك بار ابراهيم خان بىخبر قبلى از بلوچستان به بم مىآمده است و در اوائل شب به شهر وارد مىشود . نايب الحكومهء بم از جانب ابراهيم خان خواهرزاده و دامادش عباس خان بوده است . آن شب كه سعد الدوله آرام و بىخبر به شهر درمىآيد ، شهر را سوت‌وكور و بىسروصدا مىيابد . به محض رسيدن به خانهء عباس خان را احضار مىكند و از او مىپرسد كه چرا شهر ساكت و خاموش بوده و از خانه‌ها صداى موسيقى و خندهء مردم برنمىآمده است ؟ و او را متهم مىكند كه لابد در غياب وى چندان به ظلم رفتار كرده است كه مردم را دل و دماغى براى شادى و پايكوبى نمانده است ! عباس خان مرگ يكى از معاريف و بزرگان شهر را كه در همان چند روزه اتفاق افتاده بود به اطلاع ابراهيم خان رسانيده و علت خاموشى و بىصدايى شبانهء اهل شهر را احترام به آن عزا ذكر مىكند . با اينهمه ابراهيم خان تا در فرداى آن شب صحت گفته‌هاى عباس خان و نحوهء حكومت او را در غياب خود از اهالى شهر تحقيق نمىكند ، حرف او را باور نمىنمايد . ( اين داستان را نخستين بار سالها قبل مرحومه بىبى سلطنت امير بهزادى متوفى به سال 1347 شمسى دختر عباس خان و دخترزادهء ابراهيم خان سعد الدوله كه مسلما را وى صديق و مطيعى بود براى نگارنده تعريف كرد . پس از آن اين داستان را به كرّات از ديگران نيز شنيده‌ام . ) ( 325 ) - سفرنامهء كرمان و بلوچستان فيروز ميرزا فرمانفرما ، ص 65 . ( 326 ) - ايران و قضيهء ايران ، ج 2 ، ص 311 . ( 327 ) - تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس ، ج 3 ، ص 971 ، به نقل از مقدمهء گلداسميد بر كتاب ايران شرقى . ( 328 ) - سفرنامهء سايكس ، ص 142 . ( 329 ) - تاريخ منتظم ناصرى ، ج 3 ، ص 1835 ، وقايع سال 1860 ميلادى . ( 330 ) - همان ، ص 1861 . ( 331 ) - ميرزا غلامرضا خان نصرت لشكر نياى خاندان انصارى بم و كرمان است كه پس از مرگ سعد الدوله نيز از همراهان و ياران نزديك و وفادار جانشين او زين العابدين خان اسعد الدوله و خاندان بهزادى بود و با مساعدت اسعد الدوله و لياقت ذاتى خود مدارج ترقى را در دستگاه حكومتى پيمود و نيز صاحب ثروت وافرى گشت . نصرت لشكر مدتى لشكرنويس فوج بهادر ، ابو ابجمعى زين العابدين خان اسعد الدوله ، و سپس مستوفى نظام بم و بلوچستان شد و سپس چندين بار به نيابت از سوى اسعد الدوله نايب الحكومگى بم را برعهده گرفت ، فرزندش كه نصرت الملك لقب