عبد الرضا سالار بهزادى
مقدمه 6
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
از دانشى مرده به علمى پويا و بالنده تغيير شكل و ماهيت داد . در اين تحول اساسى و احياء تاريخ نقش مورخ نيز دگرگونى بنيادى يافت و مورخ از هيأت دانشمندى كه محفوظات و يا حداكثر شنيدهها و خاطراتى داشت و براساس همينها حق قضاوت دربارهء قهرمانان و وقايع اين محفوظات و خاطرات را مختص خود مىشمرد ، چرا كه اين محفوظات و خاطرات مىتوانستند به صورتى بيان و بازگو شوند كه نتيجهء دلخواه صاحب آنها به دست آيد ، و تازه همين قضاوتها نيز غالبا آنچه بود كه مورخ آموخته بود و به صورت مرسوم دانش تاريخ درآمده بودند - به درآمده ، و به تدريج شكل محققى به خود مىگرفت كه ابزار كار و تحقيقش اسناد و مداركى بودند كه به مرور از گوشه و كنار ، از گوشهء غبار گرفتهء صندوقخانهء خانوادهاى در اين سر مملكت ، و اعماق تار عنكبوت بستهء گنجهء اطاقى از آن خانوادهء ديگرى در آن گوشهء مملكت بايد جمعآورى مىنمود . هرروز با پيدايش سند جديدى گوشهء ديگرى از فلان جريان تاريخى روشن مىگردد و با يافتن سند ديگرى همان جريان شكل تازهاى مىيابد . ديگر نمىتوان تاريخ را دانشى قطعى شمرد كه دانشمند تاريخ با قاطعيت بگويد در فلان تاريخ فلان رويداد به دلايل a و b و c به وقوع پيوست و نتايج x و y و z از آن به دست آمد ، و به همان شخصيت به اين دليل يا آن دليل دستبهكار مشخصى زد ، و در نتيجه آدم خوب و وطنپرستى بود ، يا آدم بد و خائنى . تاريخ اينك مبحثى پوياست كه اسناد مختلف ابعاد گوناگون به اتفاقات و رويدادهاى آن مىبخشند ، و با به دست آوردن هر سندى تازه دربارهء واقعهاى مشخص بعدى جديد به ابعاد آن واقعه افزوده مىگردد ، و با هر مدرك تازهاى دربارهء شخصيتى واحد گوشهاى ديگر از شخصيت و خصوصيات وى روشن مىشود كه همچون در برخورد با افراد زنده ، گاهى با خصوصياتى كه قبلا از وى مىشناختيم در تعارض است . بنابراين حق قضاوت قطعى دربارهء شخصيتها و رويدادهاى تاريخى از مورخ سلب شده و مورخ تنها با ارائهء اسنادى كه تا زمان نگارش نوشتهء خود دربارهء واقعهاى يا شخصيتى در دست دارد مىتواند با معلومات خود به روشن شدن ترتيب وقايع براساس آن اسناد كمك كرده ، و دست آخر ، حداكثر به ارائه تحليل و تفسير و قضاوت شخصى خود از آن واقعه و يا شخصيت بپردازد . امّا اينك خوانندهء آگاه از هيأت شاگردى ناوارد كه تنها بايد شرح و تفسير واقعهء تاريخى را از استاد شنيده و قضاوت استاد را به منزلهء حكم قطعى و نهايى بپذيرد درآمده است . اينك وى - خواننده - با مشاهدهء اسناد و مداركى كه به او ارائه مىگردند حق تحليل و تفسير آن اسناد و قضاوت دربارهء تاريخ را بهدست آورده و به نظر مىرسد كه با ورزيدگى تدريجى كه در امر تفسير اسناد پيدا مىكند روزبروز بيشتر و با جرأتتر و با اعتماد به نفس بيشتر از حق قضاوت خود استفاده مىنمايد . نمونههاى جالبى در مورد تاريخ جديد و تاريخ معاصر ايران به نظر مىرسند كه در پرتو انتشار اسناد جديد ، قضاوتهاى « مرسوم » تاريخى ما در مورد بعضى وقايع و بعضى شخصيتها را حداقل به زير سئوال مىبرند ، و همين خود به تنهايى مىتواند نمايشگر وسعت تحولى باشد كه اين روند در امر تاريخ و تاريخ نگارى ما پديد آورده است ، چرا كه بدينگونه و با به زير سئوال رفتن آنچه كه قطعى و « دانسته شده » تلقى مىگرديد ، دانش مردهء تاريخ ، پويايى علمى زنده را يافته است . اين مختصر را مجال ارائه و بحث در نمونههاى اشاره شده نيست ، امّا بههرحال ديگر نمىتوان با مطالعهء مطلبى هرچند جامع و بسيط كه ده سال يا بيست سال قبل در مورد يك واقعهء تاريخى نگاشته شده ، مبحث را « تمام شده » ، و مطلب را « دانسته » و واقعه