عبد الرضا سالار بهزادى
83
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
ديگر جايز نبود . در نوزدهم ژوئن ( 26 ربيع الاول ) كشتيهاى انگليسى جزيرهء خارك را تصرف كردند . در نهم سپتامبر ( نوزدهم جمادى الثانى 1254 ) محمد شاه دست از محاصرهء هرات كشيد و عازم مشهد شد . انگلستان بار ديگر ، اينبار به مدد كشتيهاى توپدار خود توانست هرات كليد هندوستان را نجات دهد . محمد شاه بعد از اين جريان حسين خان آجودان باشى نظام الدوله را به سفارت وين و پاريس و لندن فرستاد تا ضمن تشريح جريان و بيان دلايل ايران براى قصد تسخير هرات ، حقايق وقايعى را كه منجر به قطع روابط ايران و انگليس شده بود به اطلاع اولياى دول اروپايى رسانده و نيز در لندن ترتيب تجديد روابط ايران و انگليس و تخليهء جزيرهء خارك را بدهد . دولت انگليس در اروپا به نظام الدوله اطلاع مىدهد كه تا خواستهاى وزيرمختار انگليس مكنيل ، برآورده نشود از پذيرفتن سفير ايران معذور است . حسين خان نظام الدوله ناچار به طور خصوصى به لندن رفته و مذاكرات مفصلى با اولياى دولت انگليس به عمل مىآورد ، امّا لرد پالمر ستون بر تقاضاهاى اوّل پافشارى مىكند . دستور العملى كه محمد شاه شخصا در پانزدهم ربيع الاول 1254 هنگامى كه اردو هنوز در اطراف هرات بود جهت نظام الدوله مىنويسد و عين آن را براى ميرزا جعفر خان مشير الدوله وزيرمختار وقت ايران در استانبول نيز مىفرستد تا وى نيز شكايات ايران را به اطلاع سفارتخانههاى خارجى در استانبول برساند حاوى نكات جالبى از رفتار مكنيل و نيز از روحيهء محمد شاه است و به همين لحاظ نقل آن درينجا هرچند كه رشتهء كلام را به درازا مىكشاند ، امّا خالى از فايدتى نيست : سواد دستخط همايون كه در باب رفتارهاى مكنيل زيب رقم يافته است . هو اهل هرات به خراسان بسيار اذيّت كردند در قديم تا حال - تا اينكه پيش از وفات مرحوم وليعهد كه من با قشون در هرات بودم قراردادى كرديم كه تخلف از طرفين نشود . بعد از وفات شاه مرحوم قشونشان به خراسان آمد چپاول مكرر مكرر كردند ، اسيرها بردند ، ملا شمس را به قاين فرستادند كه به ما خدمت كنند . از اين مقوله بىحسابيها اتفاق افتاد . و ما حق صحيح داشتيم كه تلافى و جنگ كنيم . ما خودمان دولتى هستيم ؛ نه رعيت روس ، نه انگليس هستيم . ما صد كار با انگليس داريم ، چه غرض داريم كه براى ضرر آنها ما به هرات سفر كنيم ؟ اين چه بهتانى است مكنيل مىزند ؟ مكنيل مىگويد ، و يقين به دولت انگليس نوشته كه : شما پاى روس را به كابل واكرديد . و حال آنكه خدا شاهد است كه اصلا خبر نداشتيم . دوستمحمد خان كابلى ، از بس كه اين انگليسيهاى خردهپا ، و تحريكاتى كه رنجيت سنگ كردند - گاهى شجاع الملك را به حركت آوردند ، به جان آمد ، به من كاغذى نوشت . همان آدم ، بىخبر ما ، به ايمپراطور روس هم عريضه نوشته بود . در گرگان كه آدم دوستمحمد خان آمد ، آن كاغذ را به