أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )

145

البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )

وقتى حكيمى بود كه او را ابقراط مىگفتند . [ در روزگار او « 1 » ] در دهكده‌هاى آنجا ، مرگ و مير بسيار شد . اين ابقراط به جستجوى علت آن شد . به نهنگى رسيد كه ابر آن را از دريا بر آورده بود و نهنگ خويشتن از ابر رها كرده بود و بر زمين افتاده بود و گنديده بود . ابقراط واقعه را به مردم آن ديهها رسانيد و خود رفت و به گرد آوردن درم پرداخت و از همهء آن ديه‌نشينان سهم گرفت . با آن درمها نمك خريد و بر روى آن مردار پاشيد ، تا بوى آن فرو نشست و خداى مردم آن آباديها را سلامت كرد . ابقراط گفته است : من به نزديك آن رفتم تا بنگرم كه چيست . درازايش را دو فرسنگ ديدم و پهنايش را چندين گز بسيار و پيكرش را دايره‌گون و رنگش را همانند رنگ پلنگ . و چونان ماهيان پولك داشت و دو بال بزرگ داشت كه همانند بالهاى ماهى ، نزديك سر او بود ، كه از آن سر نيز سرهاى ديگرى جدا مىشد . و سر او در خلقت چونان انسان بود و به اندازهء تپه‌اى بزرگ . و دو گوش داشت دراز و پهن چونان گوشهاى پيل . از سر ، شش گردن جدا مىشد هر يك به درازاى ده گز و بر هر گردن ، سرى بود چونان سر مار * 201 . سلام ترجمان حكايت كند كه همانا واثق بالله الخ - « 2 » سلام گويد : بدين گونه ما از نزد واثق ، از سر من راى بيرون آمديم و پس از بيست و هشت ماه به نزديك او بازگشتيم .

--> ( 1 ) - عبارت متن ( 301 ) : « و كان فى بعض زمان ، حكيم يقال له بقراطيس . » مىتوان زمان را به حكيم اضافه كرد . در اين صورت ترجمه چنين مىشود ( و به زمان حكيمى كه او را . . . ) و ديگر نيازى بدان جمله كه در [ ] آورديم نيست . اما سياق عبارت چنين اقتضا مىكند كه حكيم مرفوع خوانده شود . ( 2 ) - ابن فقيه با همين اشاره گذشته است و داستان سلام ترجمان را ذكر نكرده است . در اين خرداد به ص 163 - 170 و مقدسى ص 362 - 365 و ياقوت ، ذيل سد ، اين داستان آمده است .