عزيز الدين النسفي ( مترجم : دهشيرى )

91

مجموعه رسائل ( كتاب الإنسان الكامل ) ( فارسى )

جملهء افراد موجودات مملو از نوراند ، و عالم مالامال نور است و اين نور است كه جان عالم است . و آن عزيز از سر اين نظر فرموده است : بيت مرد بايد كه بوى داند برد * ورنه عالم پر از نسيم صباست و آن عزيز ديگر هم از سر اين نظر فرموده است بيت رو ديده به دست آر كه هر ذره خاك * جاميست جهان‌نماى چون درنگرى ( 15 ) اى درويش ! عالم دو چيز است ، نور و ظلمت يعنى درياى نور است و درياى ظلمت . اين دو دريا در يكديگر آميخته‌اند ، نور را از ظلمت جدا مىبايد كرد تا صفات نور ظاهر شوند ، و اين نور را از ظلمت اندرون حيوانات جدا مىتوانند كرد از جهت آنكه در اندرون حيوانات كاركنان‌اند و هميشه در كاراند ؛ و كار ايشان اين است كه اين نور را از ظلمت جدا مىكنند . اول غذا در دهان نهادند : دهان كار خود تمام مىكند و به معده مىدهد و معده كار خود تمام مىكند و به جگر مىدهد ، و جگر كار خود تمام مىكند و به دل مىدهد ، و دل كار خود تمام مىكند و به دماغ مىدهد . چون به دماغ رسيد و دماغ كار خود تمام كرد و عروج تمام شد و نور از ظلمت جدا گشت و صفات نور پيدا آمدند و حيوان دانا و شنوا و بينا گشت و اين اكسير است و حيوانات دايم در اكسيراند و آدمى اين اكسير را به نهايت رسانيد ، و اكسير اين است كه آدمى مىكند به هر چيزى كه مىخورد جان آن چيزها مىستاند و زبده و خلاصهء 64 چيزها مىگيرد - يعنى نور را از ظلمت چنان جدا مىكند كه نور خود را كما هى مىداند و مىبيند . و اين جز در انسان كامل نباشد . ( 16 ) اى درويش ! انسان كامل اين اكسير را به كمال رسانيد و اين نور را تمام از ظلمت جدا گردانيد از جهت آنكه نور هيچ جاى ديگر خود را كما هى ندانست و نديد ، و در انسان كامل خود را كما هى ديد و دانست . ( 17 ) اى درويش ! اين نور را به كلّى از ظلمت جدا نتوان كردن كه نور بىظلمت نتواند بود و ظلمت بىنور هم نتواند بود ، از جهت آنكه نور از جهتى وقايهء ظلمت است