فريد الدين العطار النيسابوري

7

تذكره الأولياء ( فارسى )

زكات قبول كنم ، تو را قبول كردم » . و در بگشاد و آن زر بستد و او را در دل خود جاى داد . و جنيد هفت‌ساله بود كه سرى او را به حج برد و در مسجد الحرام مسئلهء شكر مىرفت در ميان چهارصد پير ، و چهارصد قول بگفتند در شرح و بيان شكر ، هر كسى قولى . سرى ، جنيد را گفت ! « تو نيز چيزى گو » . جنيد گفت : « شكر آن است كه نعمتى كه خداى - عزّ و جلّ - تو را داده است ، بدان نعمت در وى عاصى نشوى و نعمت او را سرمايهء معصيت نسازى » . چون جنيد اين بگفت ، هر چهارصد گفتند : « احسنت يا قرّة عين الصّدّيقين » . و همه اتّفاق كردند كه بهتر از اين نتوان گفت . [ تا سرى گفت ] : « يا غلام ! زود باشد كه حظّ تو از خداى [ زبان تو بود ] » . جنيد گفت : « من بدين مىنگرستم كه سرى گفت . پس شيخ گفت : اين از كجا آوردى ؟ گفتم : از مجالس تو » . پس باز بغداد آمد و آبگينه‌فروشى كردى و هر روز به دكان شدى و پرده فروگذاشتى و چهارصد ركعت نماز كردى . مدّتى بر اين بگذشت . پس دكان رها كرد . و خانه‌يى بود در دهليز خانهء سرى . در آنجا نشست و به پاسبانى دل مشغول گشت و سجاده در عين مراقب بازكشيد تا هيچ‌چيز دون حق بر خاطر او گذر نكرد و چهل سال همچنين بنشست ، چنان كه سى سال نماز خفتن بگزاردى و بر پاى ايستادى و تا صبح « اللّه » مىگفتى و هم بدان وضو نماز صبح بگزاردى . گفت : چون چهل سال برآمد ، مرا گمان افتاد كه به مقصود رسيدم . در ساعت هاتفى آواز داد كه : « يا جنيد ! گاه آن آمد كه زنّارگوشه‌يى به تو وانماييم » . چون اين بشنيدم ، گفتم : « خداوندا ! جنيد چه گناه كرده است كه چنين است ؟ » . ندايى شنيدم كه : « گناهى بيش از اين مىخواهى كه تو ، هستى » . آه كرد و سر دركشيد و گفت : « من لم يكن للوصال اهلا ، فكلّ احسانه ذنوب » . پس جنيد در آن خانه بنشست و همه‌شب « اللّه ، اللّه » مىگفت . زبان در كار او دراز كردند و حكايت او با خليفه گفتند . خليفه گفت : « او را بىحجّتى منع نتوان كرد » . گفتند : « خلق به سخن او در فتنه مىافتند » . خليفه كنيزكى داشت و به سه هزار دينار خريده بود و به جمال او كسى نبود و خليفه عاشق او بود . فرمود تا او را به لباس فاخر و جواهر نفيس بياراستند و او را گفتند : « پيش