فريد الدين العطار النيسابوري
8
تذكره الأولياء ( فارسى )
جنيد رو و روى بگشاى و خود را و جامه را و جواهر را بر او عرضه كن و بگو كه : من مال بسيار دارم و دلم از كار جهان گرفته است . آمدم تا مرا بخواهى تا در صحبت تو روى در طاعت آرم ، كه دلم با هيچكس قرار نمىگيرد . و خود را بر وى عرضه كن و حجاب بردار و در اين باب جدّى بليغ نماى » . پس خادمى با وى روان كرد . كنيزك با خادم پيش شيخ آمدند و آنچه تقرير كرده بود ، به اضعاف آن به جاى آوردند . جنيد را بىاختيار چشم بر وى افتاد . خاموش شد و هيچ جواب نداد . و كنيزك آن حكايت مكرّر مىكرد و جنيد سر در پيش افگنده ، ناگاه سر بر آورد و گفت : « آه » و در آن كنيزك دميد ، در حال بيفتاد و بمرد . خادم برفت و با خليفه حال بازگفت . خليفه را آتش در جان افتاد و پشيمان شد و گفت : « هر كه با مردان آن كند كه نبايد كرد ، آن بيند كه نبايد ديد » . برخاست و پيش جنيد رفت و گفت : « چنين كس را به خدمت بايد رفت » . پس جنيد را گفت : « اى شيخ ! آخر دلت داد كه چنان صورت را بسوزى ؟ » . جنيد گفت : « اى امير المؤمنين ! تو را شفقت بر مؤمنان اين است كه خواستى تا رياضت و بىخوابى و جان كندن چهل سالهء مرا به باد دهى ؟ من خود در ميانه كىام ؟ امّا مكن تا نكنند » . بعد از آن كار جنيد بالا گرفت و آوازهء او به عالم رسيد و در هر چه او را امتحان كردند ، هزار چندان آمد . و در سخن آمد . تا وقتى گفت كه : « با مردمان سخن نگفتم تا سى كس از ابدال اشارت نكردند كه : شايد كه تو خلق را به خدا خوانى » . و گفت : « دويست پير را خدمت كردم كه بيش از هفت از ايشان اقتدا را نشايست » . و گفت : « ما اين تصوّف به قيل و قال نگرفتيم و به جنگ و كارزار به دست نياوردهايم ، امّا از گرسنگى و بىخوابى يافتهايم و دست داشتن از دنيا و بريدن از آنچه دوست داشتهايم و در چشم آراسته » . و گفت : « اين راه كسى رود كه كتاب خداى - عزّ و جلّ - بر دست راست گرفته باشد و سنّت مصطفى - عليه السّلام - بر دست چپ گرفته ، و به روشنايى اين دو شمع مىرود تا نه در