فريد الدين العطار النيسابوري

13

تذكره الأولياء ( فارسى )

عجوزى را ديدم عصا در دست و ميان بسته . گفت : « چون به بغداد رسى ، جنيد را بگوى كه : شرم ندارى كه حديث او كنى در پيش عوامّ ؟ » . چون رسالت گزاردم ، جنيد گفت : « معاذ اللّه كه ما حديث او مىكنيم ، كه از او حديث نتوان كرد » . نقل است كه يكى از بزرگان رسول را - عليه الصّلاة و السّلام - به خواب ديد نشسته و جنيد حاضر ، كسى فتوى درآورد . پيغمبر - عليه الصّلاة و السّلام - فرمود كه : « به جنيد ده تا جواب گويد » . گفت : « يا رسول اللّه ! در حضور تو چگونه كسى جواب فتوى دهد ؟ » . گفت : « چندان كه همهء انبيا را به همهء امّت خود مباهات است ، مرا به جنيد مباهات است » . جعفر بن نصير گفت كه : جنيد درمى به من داد كه : « انجير وزيرى و زيت بستان » . بخريدم . نماز شام چون روزه گشاد ، يك انجير در دهان نهاد . پس بينداخت و بگريست و مرا گفت : « بردار » . گفتم : « چه بود ؟ » . گفت : « هاتفى آواز داد كه : شرم ندارى كه چيزى كه براى ما بر خود حرام كرده‌اى ، باز گرد آن مىگردى ؟ » . و اين بيت برخواند : نون الهوان من الهوى مسروقة * و صريع كلّ هوى صريع هوان نقل است كه يك‌بار رنجور شد و گفت : « اللّهمّ اشفنى » . هاتفى آواز داد كه : « اى جنيد ! ميان بنده و خداى چه كار دارى ؟ تو در ميان ميا و بدانچه تو را فرموده‌اند مشغول باش و بدانچه مبتلا كرده‌اند ، صبر كن . تو را به اختيار چه كار ؟ » . نقل است كه يك‌بار به عيادت درويشى رفت و درويش مىناليد . گفت : « از كه مىنالى ؟ » . درويش خاموش شد . گفت : « اين صبر با كه مىكنى ؟ » . درويش فرياد برآورد و گفت : « نه سامان ناليدن است و نه قوّت صبر كردن » . نقل است كه يك‌بار جنيد را پاى درد كرد . فاتحه خواند و بر پاى دميد . هاتفى آواز داد كه : « شرم ندارى كه كلام ما در حقّ خود صرف كنى ؟ » . نقل است كه يك‌بار چشمش درد كرد . طبيب گفت : « اگر چشمت به كار است ، آب مرسان » . چون طبيب برفت ، وضو ساخت و نماز كرد و به خواب فروشد چون