فريد الدين العطار النيسابوري

14

تذكره الأولياء ( فارسى )

بيدار شد ، چشمش نيك شده بود . آوازى شنيد كه : « يا جنيد ! در رضاى ما ترك چشم كردى ، اگر بدين عزم دوزخيان را از ما خواستى ، اجابت افتادى » . چون طبيب بازآمد ، چشم او نيك ديد . گفت : [ « چه كردى ؟ » . گفت ] : « وضو و نماز » . طبيب ترسا بود . در حال ايمان آورد و گفت : « اين علاج خالق است نه علاج مخلوق . و درد چشم مرا بود نه تو را و طبيب تو بودى نه من » . نقل است كه بزرگى پيش جنيد مىآمد ، ابليس را ديد كه از پيش او مىگريخت . چون پيش جنيد آمد ، او را ديد كه گرم شده و خشم در وى پيدا ، و يكى را مىرنجانيد . گفت : « يا شيخ ! من شنيدم كه ابليس را بيشتر در آن وقت دست بود بر فرزند آدم كه او در خشم بود ، و تو اين ساعت در خشمى ، و ابليس را ديدم كه از تو مىگريخت ! » . جنيد گفت : « نشنيده‌اى و ندانسته‌اى كه ما به خود در خشم نشويم ؟ بلكه به حق در خشم شويم . لاجرم ابليس هيچ‌وقت از ما چنان نگريزد كه آن وقت كه خشم گيريم . خشم ديگران به حظّ نفس خود بود و اگر نه آن بودى كه حق - تعالى - فرموده است كه : اعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم گويند ، من هرگز استعاذت نخواستمى » . نقل است كه گفت : خواستم تا ابليس را ببينم . در مسجد ايستاده بودم . پيرى را ديدم كه از دور مىآمد . چون او را بديدم ، وحشتى در من پيدا شد . گفتم : « تو كيستى ؟ » . گفت : « من ، آرزوى تو » . گفتم : « اى ملعون ! چه چيز تو را از سجدهء آدم بازداشت ؟ » . گفت : « يا جنيد ! تو را چه صورت بندد كه من غير او را سجده كنم ؟ » . جنيد گفت : « من متحيّر ماندم در سخن او . به سرّ من ندا آمد كه بگوى كه : دروغ مىگويى ، كه اگر تو بنده بودى ، امر او را منقاد بودى و از امر او بيرون نيامدى و به نهى او تقرّب نكردى » . ابليس چون اين بشنيد ، بانگى كرد و گفت : « باللّه كه مرا سوختى » و ناپديد شد . نقل است كه شبلى روزى گفت : « لا حول و لا قوة الّا باللّه » . جنيد گفت : « اين گفتار تنگ دلان است و تنگ‌دلى از دست داشتن رضا بود به قضا » . يكى پيش جنيد آمد و گفت : « از مريدان خود كسى را دلالت كن كه صحبت را بشايد » . جنيد گفت : « اگر كسى مىطلبى كه مئونت تو كشد ، عزيز است و