فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
57
چهارده رساله ( فارسى )
نبود و اما بيان آنچه هرچه خالى نبود از محدث هم محدث بود آنست كه آن حوادث يا زوج باشد يا فرد و بهر دو تقدير متناهى باشد پس اين حوادث را اوّل است و ما پيدا كرديم كه جسم خالى نيست از آن كه او را اوّل بود و هر چه خالى نبوذ از آنج او را اوّل بوذ آن چيز را هم اول بوذ پس بايد كه جسم محدث باشذ ! فصل سيم در اثبات علم بصانع تعالى برهان اينست كه چون عالم محدث است و هر چه محدث بوذ در عقل روا بوذ كه حدوث او سابق بوذ بر آن وقت يا متأخّر بوذ از آن وقت پس اختصاص حدوث او بدان وقت با آنكه در عقل رواست كه پيش بودى يا پس نباشذ الّا از براى مخصّصى پس معلوم شد كه عالم را آفريدگارى است . فصل چهارم در اثبات وجود او تعالى جماعت باطنيان گفتند كه صانع عالم موجود نيست و معدوم نيست زيرا كه اگر موجود بوذ مثل موجودات بوذ و اگر معدوم مثل معدومات بوذ و اين سخن نيك باطل شد زيرا كه هيچ فرق نيست در عقل ميان آنج گويند فلان چيز موجود نيست و ميان آنچه گويند معدوم است پس اگر موجود نبود بايد كه معدوم بود . فصل پنجم در بيان آنچ بارى تعالى جسم نيست . ما پيدا كرديم كه هر چه جسم بوذ محدث بوذ پس اگر بارى تعالى جسم بوذ بايد كه محدث بوذ و اگر محدث بوذ محتاج بوذ بآفريدگارى ديگر و سخن در او چون سخن « 1 »
--> ( 1 ) - العارف من اشهد اللّه صفاته و اسمائه و افعاله فالمعرفة حال تحدث من شهوده و العالم من اطلعه اللّه على ذلك لا عن شهود بل عن يقين الفرق بين العلم و المعرفة ان المعرفة تطلق على الادراك الذي بعد الجهل و انها تطلق على الامر من الادراكين بشيء واحد يتخلل بينهما عدم و لا يعتبر شيء من هذين القيدين فى العلم و لهذا لا يوصف البارى تعالى بالعارف هذا عن المحقق الشريف و عن المحقق الدوانى ان المعرفة العلم بالشيء من قبل اثاره و كأنه مأخوذ من العرف بمعنى الرايحة كما يقال استشمت بهذا المعنى و قال السيد نور الدّين التسترى فى فروق اللغات ان متعلق العلم هو الكليات و المعرفة عداها