فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
56
چهارده رساله ( فارسى )
جسم گويند « 1 » . فصل دويم در حدوث عالم دليل بر اين آنست كه اجسام عالم از حركت و سكون خالى نباشد و حركت و سكون محدثاند و هرچه خالى نبوذ از محدث هم محدث بود اما آنچ گفتيم كه اجسام خالى نبوذ از حركت و سكون ضرورى است زيرا كه هر جسم كه فرض كرده شوذ اگر در جايگاه خوذ قرار گيرد ساكن بوذ و اگر در جايگاه خود قرار نگيرد متحرّك باشذ پس معلوم شذ كه جسم خالى نبوذ از حركت و سكون و اما بيان آنچه حركت و سكون است محدثاند آنست كه حركت عبارت است از حصول جوهر در جايگاهى بعد از آنكه در جايگاهى ديگر بوده باشد و معلوم است كه هرچه به چيزى ديگر مسبوق بود او محدث باشد اما بيان آنچه سكون هم محدث است زيرا اگر محدث نبودى عدم بر وى روا نبوذى زيرا كه عدم بر قديم روا
--> ( 1 ) - حكما گويند در موجودات خارجى هر چه جوهر و قائم بنفس خويش است ذات است و هر چه عرض و قائم به غير است صفت خوانده مىشود و هر لفظى كه دلالت بر ذاتى كند بىاعتبار صفتى از صفات اسم خوانده مىشود چون زيد و عمر و هر لفظى كه دلالت بر ذاتى كند با اعتبار اتصافش بصفتى از صفات صفت است چون قائم و قاعد و تابع و قائد پس ذات و صفت مقابل يكديگرند در معانى و مفهومات و اسم و صفت مقابل هماند در الفاظ و عبارات و دربارهء واجب تعالى لفظى كه دلالت بر صفت تنها كند بىملاحظه ذات صفت گويند چون علم و قدرت و اراده و مشيّت و امثال آن و لفظى كه دلالت كند بر ذات باعتبار صفت آن را اسم گويند چون عالم و قادر و مريد و مدرك بس آنچه اسمائست در واجب تعالى صفات باشد در غير واجب و حق اين ستكه بگوئيم ذات عبارت از هويّت و نحوه وجود شيء است و از براى هر هويت وجوديّه نعوت كليّه و صفات ذاتيّه يا عرضيّه است كه صادق آيد مفهومات آنها بر اين هويّت اشتقاقا پس مشتقات اسماءاند و مبادى آنها صفات است اسم عين مسمى است باعتبار هويت و وجود او و غير اوست باعتبار معنى و مفهوم سئل مولانا الصادق ( ع ) عن الاسم ما هو قال صفة لموصوف و اسم بر سه قسم است چه اطلاق اسم بر مسمى يا باعتبار امر عدمى است او را اسم ذات نامند مانند قدوس و يا باعتبار امر وجودى است كه تعقل او موقوف بر تعقّل غير نيست او را اسم صفت خوانند مثل حىّ و يا در تعقّل موقوف بر تعقل غير هست او را اسم فعل گويند مثل خالق و رازق و اسم جامع اسم مقدس اللّه است .