فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
48
چهارده رساله ( فارسى )
آفتابى و بارانى مىبايد تا آن تخم از زمين بيرون آيد و آن آفتاب و باران آنگاه بود كه آسمانها در جنبش باشند و همگى را سير خاص و حركت خاص بود پس بخاطر در آرى كه اين يك لقمه نان كه من بخوردم هفت آسمان مىبايد كه در جنبش آيد تا چهار فصل در زمين پديد آيد و زمين مىبايد و كوهها و درياها تا - بارانها پديد آيد تا مرا اين يك لقمه ميسّر شود و چون اين لقمه در دهان بدارم دندانها مىبايد آنج در پيش بود سر تيز چون كارد تا آن طعام را ببرد و آنچه در پس بود سرپهن تا چون آسيااش كند پس معدهء هاضم مىبايد درنگر به تشريح اعضاء بسيطه و مركبه « 1 » تا بدانى كه در تن تو دويست و چهل و هشت پارهء استخوان است و پانصد و سى پاره عضله و سيصد و شصت رگ جهنده و سيصد و شصت رگ آرميده و بعد از اين او تار و غضاريف و رباطات و اعصاب و اتّصال هر يك به ديگرى بتركيب خاص و صورت خاص و در هر يكى قوتى و خاصيتى وديعت نهاده چون آن يك لقمه نان بمعده رسد اين همه مدبّران در آن تصرّف كنند و هر يك را از اجزاء تن از اين نصيبى بيابند چنانك اگر از تن تو يك جزو مختل بود فرياد تو به آسمان بر آيد پس در آن يك لقمه نان چون تفكر كنى و ما قبل و ما بعد او را بخاطر در آرى آثار حكمت خداوند سبحانه و تعالى در خاطر تو ظاهر شود و هم برين طريق از هر يك به ديگرى انتقال ميكن كه هيچ ذرّه از ذرّات مخلوقات نبود الا كه شاهدى به حق است بر كمال حكمت و جلال و عظمت واجب الوجود و چون خاطر مرد عاقل بر اين منهج خو كند او را تن در ميان خلق نشسته روح او بعالم آسمان سفر كند و از موائد غيب با نصيب باشد و خلق را بر سرّ او اطلاع نبود پس او شخصى باشد بكالبد از بشر و به روح از فريشتگان به ظاهر در اين عالم و به باطن در آن عالم به صورت با خلق و بصفت
--> ( 1 ) - حكما گويند آدم و عالم برخى آدم را عالم كوچك و عالم را آدم بزرك ناميده و بعضى به عكس گفتهاند : آنچه در عالم كبير بود همه شرح كتاب اكبر توست قواى بسايط و مركبات روحانيات و جسمانيات مبدعات و مكونات امر و خلق ملك و ملكوت در آدمى جمع است از حيث آنكه حجم او كوچك و شكل او صغير و حقيرست عالم كوچك ناميده شده ولى