فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
33
چهارده رساله ( فارسى )
الوجود لذاته ممكن الوجود لذاته بود پس ما تقدير كرديم كه آن همه چيزها واجب - الوجود بودند و اكنون لازم آمد كه همه ممكن الوجود باشند و اين محال است و بعد از اين سخن با آن هر دو جزء آريم اگر آن هر دو جزء واجب الوجود باشند هر دو را در وجوب وجود مشاركت و در يكى از صفات ممايزت بود پس هر يك از دو جزء با آن ديگر مركّب باشند از دو جزء ديگر و آن مؤدّى شود بتسلسل و آن محال است و اگر آن جزءها واجب الوجود نباشند و آن مركّب محتاج آن جزوهاست پس آن مركّب اولاتر بود كه واجب الوجود نبود پس درست شد كه اگر آن جزوها بعد المشاركة فى - الوجوب لو كانت متمايزة لكان واجبا ان يكون كل واحد منها واجبا لذاته و ممكنا لذاته و هذا محال و اما اگر هيچ امتياز حاصل نبود پس دوئى نماند و عين فردانيّت بود پس پيدا شد كه دو واجب الوجود معقول عقل نيست . و اما قسم دوم و آن آنست كه همه چيزها ممكن الوجود بود و آن هم محال است زيرا كه هر چه ممكن الوجود بود او را مرجّحى بايد پس اگر همه موجودات ممكن الوجود باشند ممكن الوجود را مرجّحى بايد و آن مرجّح از همه ممكنات بيرون بود و لا بد
--> دنبالهء حاشيهء صفحهء پيش پس از آنكه ملاك خارجيّت و تحقق عينى و خارجى در نفس ذات او فى ذاته ثابت شد بىشك تعقّل عدم در وى ممنوع است تا در وجود خود محتاج بسبب باشد ضرورة استحالة تصور انفكاك الشيء عن نفسه فضلا عن انفكاكه بنابراين سؤال از لم و بم كه عبارة اخرى سؤال از علت است غلط خواهد بود چه آنكه اين پرسش در موجودى است كه در وجود محتاج به غير است هرگاه وجود اين ديده شود و سؤال از ملاك و مناط وجود بدان منوط است نه آن وجودى كه ملاك تحقق در نفس ذات او بذاته ثابت است و بدين سبب تعقّل علت در او نميشود تا سؤال از علت مورد پيدا كند . ديگر موجودى است كه وجود او مستفاد از غيرست و حيثيّت وجود عارض اوست و ذات او بعلّت خارجى تحقّق يافته و وجود خارجى شده لازمه اين موجود فقر ذاتى و احتياج نفسى است چون در مرتبه ذات خود عارى و صفر الكف و نيازمندست مگر اينكه ديگرى رفع نياز و احتياج كند و اين چنين اتصاف بوجود معلول علتى خواهد بود و بواسطه يا بوسائطى موجود خواهد شد .