فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

32

چهارده رساله ( فارسى )

فصل سيوم در براهين وجود واجب الوجود بدان كه هيچ شك نيست در هستى هستيها پس گوئيم آن هستيها يا همه واجب - الوجودند لذاته يا ممكن الوجود لذاته يا بعضى واجب الوجودند و بعضى ممكن الوجود روا نبود كه همه واجب الوجود لذاته باشند زيرا كه اگر واجب الوجود باشند همه در وجوب وجود برابر بودند و بعد از برابرى در وجوب وجود يا هر يك از دوم ممتاز بود بصفتى يا ممتاز نبود اگر ممتاز بود پس آن صفت كه سبب امتياز بود غير وجوب وجود بود كه سبب اشتراك بود پس ذات هر يك مركّب بود از وجوب كه سبب مشاركت است و از آن صفت كه سبب امتياز است و هر چه مركّب بود محتاج هر يك از اجزاء خود بود و هر يك از اجزاء او غير او بود پس هر چه مركّب بود محتاج غير خود بود و هر چه محتاج غير خود بود ممكن الوجود لذاته بود و پس هر يك از آن موجودات « 1 » واجب -

--> بقيه حاشيه از صفحه قبل در آن هوا كه جز برق اندر طلب نباشد * گر خرمنى بسوزد چندان عجب نباشد گويند آن شب كه موسى بن عمران به نبوت رسيد و خلعت رسالت پوشيد پس از چند سالى شبانى و چوبدارى و نسبت بشعيب خدمتگزارى كردن و ابراز لياقت و احراز كفايت نمودن از دور نورى ديد بتصور آنكه آنجا آتش است دويد نار ديد و بنور رسيد چون نزديك شد دست بسوى آن برد سوزندگى نداشت عرفا گويند اين تجلى جمالى حق است نخست وحشت كرد چه تاكنون آنچه آتش ميديد اشراق و احراق هر دو داشت و اين آتش تنها نور و اشراق دارد خطاب انّنى انا اللّه شنيد و به نبوت رسيد اما تجلى جلالى داراى صفت احراق نيز هست و براى موسى بن عمران هر دو تجلى حاصل شد چون بر حسب اصرار قوم در طور ربّ ارنى انظر اليك گفت تجلى نورى خداوند هفتاد نفر را بسوخت فاخذتهم الصاعقة . ( 1 ) موجودات را بتقسيم عقلى به دو قسم منقسم دانسته‌اند نخست موجودى كه وجود عين ذات اوست و حيثيت وجوديّه او ذاتى است يعنى ذات او بذاته اقتضاى وجود كند بىتوسط - علت خارجى كه ملاك انبعاث وجود باشد و در انتزاع مفهوم وجود از وى محتاج بضمّ حيثيت تعليليّه نباشد لازمه چنين موجودى وجوب بالذات و غناى ذاتى است از علت زيرا بقيه حاشيه در صفحه بعد