فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
25
چهارده رساله ( فارسى )
لا يزال بود و اين نامعقول است زيرا كه هر حدّى كه گوئى او اوّل لا يزال است لا بد لا يزال پيش از وى بود زيرا كه آنچه پيش از آن حد بود مثلا بتقدير ده روز هم لا يزال بود پس عقل را ممكن نيست كه لا يزال را آغازى نهد و چون لا يزال را آغاز نبود لازم آيد كه لا يزال ازل گردد و ازل ضدّ لا يزال است پس اگر صد سال عقل گرد اين حديث ميگردد هرگز از وى بيرون نيايد . اشكال دوم آنست كه اگر ازل از لا يزال جداست پس آن وقت كه ازل بود لا يزال هنوز نبود و چون لا يزال در آيد ازل بگذرد و پس آمدنى و گذشتنى بود و گذشته غير آمده بود پس فرد مطلق نبود پس هر چه فرد مطلق بود ازل بود نه لا يزال نه ماضى نه حاضر نه مستقبل عقل هستى را چگونه تصوّر كند كه آن هست نه در ماضى بود و نه در مستقبل « 1 » . اشكال سوم ازل آن بود كه او را آغاز نباشد پس بىآغازى نامتناهى بود و نامتناهى گذرنده نبود پس حقيقت ازل هرگز نگذرد و حقيقت لا يزال هرگز حاضر نگردد پس بايد كه لا يزال خود در وجود نيايد لكن هست پس لا يزال عين ازل بود . اشكال چهارم ذوات از راه ذاتيّت همه برابرند و هر چيز كه برابر باشند بر هر يك صفتها روا بود پس اوصاف واجب الوجود بر ممكن الوجود روا بود يا به عكس و اعلم يا مسكين ان اكثر السفن غرقت فى بحر الخيالات و المتخلّصون من امواج بحار الخيالات قلّما تخلّصوا من امواج عالم الوهميّات
--> ( 1 ) - در كتاب اربعين گفتار منكرين را به اين عبارت آورده انكم لما أثبتّم ذاتا منزهة عن الجهات و الا كوان و الاوضاع خرج هذا الاثبات عن العقل و قرب من العدم المحض ثم انكم الان لما أثبتّموه منزّها عن ان يصدق عليه قولنا كان و يكون و هو كائن فهذا تصريح بالعدم المحض و اذا ادخلتموه تحت قولنا كان و يكون و هو كائن اقتضى ذلك الحكم عليه بكونه متجدّدا متغيّرا فكيف الخلاص عن هذه العقدة المجبرة و المضايق المضلة المعمية و نظم المعرى فى شعر له . قلتم لنا صانع حكيم قلنا صدقتم كذا نقول ثم زعمتم بلا زمان و لا مكان الا فقولوا هذا كلام له خبيئى معناه ليست لنا عقول سپس بتقرير جواب پرداخته چنان كه درين مختصر هم بدون پاسخ نگذاشته است .