فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
24
چهارده رساله ( فارسى )
شد كه روندگان راه خدا سخت اندكاند زيرا كه بيشترى از خلق چنان مشغول حواسّ خمسهاند كه از غير آن هيچ خبر ندارند پس اگر از صد هزار بار يك كس از عقبهء حواسّ درگذرد كشتى او در ميانه درياهاء خيال افتد مشبهى در بحار خيالات غرق شود زيرا كه به حكم خيال گفت بايد كه ذات جسم و جوهر و عرض در جايگاه بود و معتزلى به حكم خيال گفت بايد كه هر چه از ما زشت بود از وى زشت بود و دهرى به حكم خيال گفت بايد كه پيش از هر زمانى زمانى ديگر بود و هرچند خيال يك درياست و لكن او درياى محيط است و از وى صد هزار دريا برمىخيزد تو تا كشتى عقل را بدين همه درياها برنگذرانى از درياى خيال خلاص نيابى و چون از اينهمه درگذرى درياء و هم در اندرون آنست كه خواهى كمال عزّت صمديّت را در ضبط عقل خود آرى و آن ناممكن است از وجوهى . وجه اول آنست كه ببديههء عقل ميدانيم كه ازل و لايزال متناقضانند پس ميان هر دو جدائى بايد و جدائى آن بود كه حدّى معين بود كه آن حدّ آخر ازل و اوّل
--> بقيه حاشيه از صفحه قبل و اللّه تعالى اجل و اعظم من ان يعرف بخلقه بل الخلق يعرفون به گفتم همه ملك حسن سرمايه توست * خورشيد فلك چو ذرّه در سايهء توست گفتا غلطى زمانشان نتوان يافت * از ما تو هر آنچه ديدهء پايهء توست ما ميّز بالفهم الثاقب الباذخ فهو بعيد عن حرم الكبرياء بفراسخ . هر چه پيش تو بيش از آن ره نيست * غايت فكر توست اللّه نيست ان الله احتجب عن العقول كما احتجب عن الابصار و ان الملا الا على يطلبونه كما تطلبونه انتم فلا تلتفت الى من يزعم انه قد وصل الى كنه الحقيقة المقدسة بل احث التراب فى فيه فقد ضلّ و غوى و كذب و افترى فان الامر ارفع و اظهر من ان يتلوّث بخواطر البشر و كلما تصوره العالم الراسخ فهو بعيد عنه بفراسخ و اقصى ما وصل اليه الفكر العميق فهو غاية مبلغه من التدقيق تصور كرده دلها خدائى را نميشايد * كه صاحب در سرا صاحب سرائى را نميشايد كيفيّة المرء ليس المرء يدركها * فكيف كيفية الجبّار فى القدم هو الذي أنشأ الاشياء مبتدعا * فكيف يدركه مستحدث النسم