فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
263
چهارده رساله ( فارسى )
و زندگانى فرقكننده قطع علاقه است و علاقه عرضى است اضافى و از بطلان اضافات بطلان جوهرى لازم نيايد پس ببقاى علّت دائم ماند و استعداد بدن اگر چه مستدعى نفس است واجب نگردد ببطلانش بطلان نفس كه درودگر چون جوهرى مباين است است كرسى را از عدم او عدم كرسى لازم نيايد و عقول هرگز باطل نشوند زيرا كه ايشان را حاملى و تعلّقى با حاملى نيست و بجز بر علّت فيّاض خويش موقوف نيستند و واجب الوجود دائم است پس عام عقلى بوجود او دائم باشد كه بر غير او موقوف نيست و مفارق نميرد كه حيات مفارقان از بهر سببى بيرونى نيست تا زايل شود بلك ادراك ذات خويش از بهر تجرّد از مادّت كنند كه حيات ايشان است و بذات ايشان واجب است ايشان را پس زايل نشود همچنانكه خواجه حكمت افلاطون گفت در نفس كه او دهنده حيات است چيزها را و هر چه خاصيّت او دادن زندگى باشد زندگى او بذات خويش باشد پس هرگز ضدّ آنچه مقتضى ذات و لازم ماهيت اوست قبول نكند . بدانك جماعتى از عوام پندارند كه سعادت و لذت جز وقاع و اكل و شرب و مثل آن نيست و پيش ايشان فريشتگان و كروبيان شقىاند و حال چهار پايان كه اين جمله كه اين جمله لذّتها دارند بهتر از حال فريشتگان است و مقرّبان ملأ اعلى است . و بدانك لذت رسيدن كمال و خير چيزى است به دو و ادراك آن از آن روى كه چنين است چون عايقى و مانعى نباشد و الم رسيدن شرّ و آفت چيزست به دو و ادراك آن از آن روى كه چنين است چون مانعى و عايقى نباشد و چيز لذيذ باشد كه برسد و از آن لذتى حاصل نشود از بهر مانعى همچو كسى كه معدهء او عليل يا ممتلى بود از طعام لذيذ متنفّر شود و چون آن مانع برخيزد از آن چيز لذت يابد و چيز المكننده باشد كه برسد و از آن المى حاصل نشود از بهر مانعى همچو كسى را كه خدرى باشد و او را بزنند خبر ندارد و
--> بقيه حاشيه از صفحهء قبل خسته و رنجور ميسازد و ايمان و اعتقاد باستادى و حذاقت طبيب سبب بهبودى بيمار مىشود تأثير روح و بدن در يكديگر قابل ترديد نيست ولى چگونگى ارتباط و پيوستگى تن و روان مانند حقيقت خود جان هنوز مجهول است و هيچكس بحقيقت آن پىنبرده و تاكنون مراكز علم مهمتر و بهتر از قل الروح من امر ربى نگفتهاند .