فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

227

چهارده رساله ( فارسى )

از محيط مركز را باشد و محيط مركز را تعيين كند و مركز محيط را تعيين نتواند كردن كه بر يك نقطه دايرهاى بىنهايت فرض توان كردن و اصل جهات بالا و زير است و باقى جهات اضافى است و متغيّر شود بر يك شخص بحسب اختلاف وضعش . و بدانك اگر محدّد حركت كند راست نشايد كه بجنبد كه اگر راست جنبد وراى او جهتى باشد پس او محدّد نباشد و ميان محدّد تهى نشايد كه باشد و فى الجمله خلأ محال است اگر خلأ متصور شود آن خلأ كه جسم درو گنجد بيش از آن بود كه كمتر از آن جسمى درو گنجد پس درو بيشى و كمى و نيمه و سبك و مانند آن درو تقدير توان كرد پس مقدارى باشد كه طول و عرض و عمق دارد و بخويشتن ايستاده است نه در محل پس جوهرى است كه امتداد دروست پس جسم است غايت آنست كه جسم لطيفش تقدير كنند . و بدانك مقدار اجسام زايد است بر جسمى كه اجسام در جسمى يكىاند و مقدار مختلف پس مقدار عرض است در جسم اگر خلأ را مقدارى فرض كنند نه در جسم پس از محل مستغنى باشد از بهر حقيقت خويش و بايد كه همهء مقدارها مستغنى باشد از محل و نه چنين است پس خلأ باطل است و همه جهان ملاست و مكان جسم آنست كه جسم دروست و غير او با او در نگنجد و ازو نقل توان كرد پس جوهر مكان صفات نيست زيرا كه نقل ممتنع است در صفات و آنچه جسم بر او قرار گيرد مكان حقيقى نيست زيرا كه نتوان گفت كه دروست پس مكان جسم حدّ درونى جسم محيط باشد كه در بيرونى جسم محاط را مالد و جسم در عين جسم نباشد كه تداخل بود و ملاقات بحدود باشد . و بدان كه هر عرضى كه درو ثبات متصوّر نشود آن حركت است . بدان كه هر چيزى كه نبود پس ببود نابود او پيش از بود اوست و اين پيشى نه عبارت است از مجرّد نابود اين حادث كه نابود بعد نيز باشد و پيشى از آن جهت كه پيشى است هرگز با پس جمع نشود و اين پيشى عبارت نيست از چيزى كه با حادث بهم تواند بود همچو فاعل يا جوهرى يا عرضى ثابت زيرا كه اين همه در وقت وجود حادث موجود