فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
224
چهارده رساله ( فارسى )
هر جوهر كه البته خالى نشود از طولى و عرضى و عمقى ما آن را جسم خوانيم و تعريف جسم درين مختصر بدان كنيم كه جوهرى است مخصوص باشارت . بدان كه معنى كلّى در برون عقل هرگز واقع نشود كه اگر در اعيان حاصل شود او را ادبى باشد كه ديگران را در آن شركت متصور نشود و ما گفتيم كه كلّى آنست كه از معانى كه بسيار آن را در آن شركت باشد و هر كلّى كه او را جزوّيات بسيار باشد آن جزويّات را چون شركت است در كلّى بايد كه فرقى باشد ميان ايشان و اگر نه همه يكى باشد و اين محال است و فرق به چيزى باشد وراى آنكه شركت دروست و اجسام چون همه در جسمى مشاركند و از فرق چاره نيست پس فرق بصفات باشد و صفات را فرق يا بحقيقت باشد همچون سياهى و سپيدى و يا به محل باشد همچون دو سياهى كه فرق ميان ايشان بدان باشد كه هر يكى را محلّى ديگر باشد و اگر محل يكى باشد دو سواد را فرق ميان ايشان به زمان بود كه يكى در زمانى باشد و ديگرى در زمانى ديگر و اگر هر دو در يك محل و در يك زمان جمع شوند پس هر دو يكى باشند و اين محال است و ازينجا معلوم شد كه دو مثل در يك محل جمع نشوند . بدان كه صفت از محلّى به محلى نقل نكند كه اگر حركت پذيرد بنفس خويش مستقل شود بجهات و هر چه شش جهت دارد سه بعدش لازم آيد طول و عرض و عمق بس صفت جسم باشد و اين محال است و چون تواند بود كه جسمى در جسمى بكلّى شايع و ملاتى شود كه اين تداخل باشد و استحالتش ظاهرست . بدان كه صفات بسيار را تواند بود كه يك محل بود همچون زردى و شيرينى در عسل الّا صفاتى كه ضدّ باشند يا نزديك بضدّ . بدان كه بعضى از مردم حكم كردند كه هر جسمى پاره پذيرد تا به جائى برسد كه در وهم قسمت نپذيرد و آن را جوهر فرد نام كردهاند و نزديك حكماى فلاسفه اين محال است كه جسم را جزوى باشد كه قسمت نپذيرد در عقل و وهم اگر چه تواند بود كه در بيرون از عقل از غايت كوچكى ما آن را پاره نتوانيم كرد ليكن در عقل قسمت پذيرد