فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
223
چهارده رساله ( فارسى )
نهنگ درين مثال كه استقراء را باطل مىكند از بهر آنكه او در خائيدن چانه بالائين جنباند و ناديدن و نادانستن كسى مر چيزى را دلالت نكند بر نابودن آن چيز و محققان چون حكم كلّى كنند باصل حقيقت نگرند در عقل و از آنجا ضرورت و امكان و امتناع اوصاف بدانند همچنانكه گوهر هر آدمى جانور باشد و اين نه باستقراء معلوم شده است بلكه ماهيّت مردم را در عقل جانورى ضرورى است خواه يكى خواه دو خواه بسيار و بدان كه هر چيزى كه وجود او در چيزى باشد چنان كه همگى اين به آن مجامع و ملاقى باشد همچون سياهى و سپيدى در جامه او را درين مختصر صفت گيريم و آنچه دروست محل صفت و آنچه گفتيم كه همگى او ملاقى آن بود كه دروست احتراز كرديم از بودن آب در كوزه و ميخ در ديوار كه آب را صفت كوزه نخوانند اگر چه دروست از بهر آنكه همگى آب ملاقى همگى كوزه نيست و هرچه او را محل نيست از ممكنات او را جوهر خوانيم و بر آن اقتصار كنيم كه گوئيم جوهر آنست كه محل ندارد و عرض آنست كه محل دارد كه اين اصطلاحى نزديكترست . اما اصطلاح علماى مشّائين در جوهر و عرض و فرق ميان عرض و صفت و صورت دراز مىشود و درين مختصر بدان حاجت نيست و پيش از مشائين اصطلاح همچنين بوده است كه ياد كرديم و مقصود ما معنى است . « 1 »
--> ( 1 ) - موجود بر دو قسم است واجب الوجود و ممكن الوجود واجب الوجود آنست كه در موجود بودن خود محتاج به ديگرى نباشد چنانچه اللّه تعالى و ممكن الوجود آنست كه در موجود بودن خود محتاج به ديگرى باشد چنان كه همهء عالم . باز ممكن الوجود بر دو قسم است جوهر و عرض جوهر آنست كه قائم بذات خود باشد چنانچه جسم و عرض آنست كه قائم به غير خود باشد چنانچه رنك جسم قائم بجسم است و جوهر نزد متكلمين برود و قسم است جسم و جوهر فرد كه آن را در اصطلاح ايشان جزو لايتجزّى نيز خوانند و جسم عبارت از جوهرى است كه طول و عرض و عمق داشته باشد و جوهر فرد جوهر است كه در خردى بمرتبهاى خورد باشد كه طول و عرض و عمق نداشته باشد و جوهر نيز بر دو قسم است جوهر مجرد و جوهر مادى جوهر مجرد آنست كه وجود وى نور محض باشد و مجرد از مادّه بود و طول و عرض و عمق و شكل و لون وى را نباشد و جوهر مادى جسم را گويند كه بيان وى در بالا مرقوم شد :