فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

214

چهارده رساله ( فارسى )

سيوم درخت طوبى . چهارم دوازده كارگاه . پنجم زره داودى . ششم تيغ بلارك . هفتم چشمه زندگانى . گفتم مرا ازين حكايتى كن گفت اول كوه قاف گرد جهان در آمده است و يازده كوه است و چون تو از بند خلاص يا بى هم آنجا خواهى رفت زيراك ترا از آنجا آورده‌اند و هر چيزى كه هست عاقبت با شكل اوّل رود پرسيدم كه بدانجا راه چگونه برم گفت راه دشوار است اول دو كوه در پيش است هم از كوه قاف است يكى گرم - سير است و ديگرى سرد سير و حرارت و برودت آن مقام را حدّى نباشد گفتم سهل است بدين كوه كه گرمسير است زمستان بگذرم و بدان كوه كه سردسير است بتابستان گفت خطا كردى هواى آن ولايت در هيچ فصل بنگردذ پرسيدم كه مسافت آن كوه چند باشذ گفت چندانك روى باز بمقام اوّل توانى رسيدن چنانك پرگار كه يك سر ازو بر سر نقطهء مركز بود و سر ديگر بر خط و چندانك بگردد هم باز بدانجا رسد كه اول از آنجا رفته باشد گفتم اين كوهها را سوراخ توان كردن و از سوراخ بيرون رفتن گفت سوراخ هم ممكن نيست اما آن كس كه استعداد دارد بىآنك سوراخ كند بيك لحظه تواند گذشتن همچون روغن بلسان كه اگر كف دست برابر آفتاب بدارى تا گرم شود و روغن بلسان قطره بر كف چگانى از پشت دست بدر آيد بخاصيتى كه در وى است پس اگر تو نيز خاصيت گذشتن از آن كوه حاصل كنى بلمحهء از آن هر دو كوه بگذرى گفتم آن خاصيت چگونه توان حاصل كردن گفت در ميان سخن بگوئيم اگر فهم كنى گفتم چون از اين دو كوه بگذرم آن ديگر راه آسان باشد يا نه گفت آسان باشد امّا اگر كسى داند بعضى خود پيوسته درين كوه اسير مانند و بعضى بكوه سوم رسند و آنجا قرار گيرند و بعضى بچهارم و پنجم و اينچنين تا يازدهم هر مرغ كه زيركتر باشد پيشتر شود گفتم چون شرح كوه قاف گفتى حكايت كوهر شب‌افروز كن گفت گوهر شب‌افروز هم در كوه قاف است اما در كوه سوم است و از وجود او