فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

215

چهارده رساله ( فارسى )

شب تاريك روشن شود اما پيوسته بر يك حال نماند روشنى او از درخت طوبى است هر وقت كه در برابر درخت طوبى باشد ازين طرف كه توئى تمام روشنى نمايد همچو گوى گرد روشن چون پاره از آن سوتر افتد كه بدرخت طوبى نزديكتر باشد قدرى از دايرهء او سياه نمايد و باقى همچنان روشن و هر وقت كه بدرخت طوبى نزديكتر مىشود از روشنى قدرى سياه نمايد سوى اين طرف كه توئى اما سوى درخت طوبى همچنان يك نيمه او روشن باشد چون تمام در پيش درخت طوبى افتد تمام سوى تو سياه نمايذ و سوى درخت طوبى روشن باز چون از درخت درگذرد قدرى روشن نمايد و هر چه از درخت دور تو مىافتد سوى تو روشنى وى زيادت مينمايد نه آنچه نور در ترقى است اما جرم وى نور بيشتر ميگيرد و سياهى كمتر مىشود و همچنين تا باز در برابر مىافتد آنگه تمام جرم وى نور گيرد و اين را مثال آنست كه كوى را سوراخ كنى در ميان و چيزى بدان سوراخ بگذارى آنگه طاسى پرآب كنى و اين گوى را بر سر آن طاس نهى چنانك نيمه گوى در آب بود اكنون در لحظه ده بار همه اطراف كوى را آب رسيده باشد اما اگر كسى آن را زير آب بيند پيوسته يك نيمه گوى در آب ديده باشد باز اگر آن بيننده كه راست از زير ميان طاس بينذ پارهء از آن سوتر بيند كه ميان طاس است يك نيمه گوى نتوانذ ديذن در آب كه آن قدر كه او از ميان طاس سوى ميل طرفى گيرد بعضى از آن گوى كه در مقابله ديذه بيننذه نيست نتوانذ ديذن اما بعوض آن ازين ديگر طرف قدرى از آب خالى بينذ و هرچه نظر سوى كنار طاس بيشتر مىكند در آب كمتر مىبيند و از آب خالى بيشتر و چون راست از كنار طاس بنگرد يك نيمه در آب بيند و يك نيمه از آب خالى باز چون بالاء كنار طاس بنگرد در آب كمتر بيند و از آب خالى بيشتر تا تمام در ميان بالاى طاس گوى را تمام بنگرد آنجا گوى را تمام از آب خالى بينذ اگر كسى گويد كه زير طاس خود نه آب توان ديدن و نه گوى ما بر آن تقدير ميگوئيم كه بتوانند ديذن طاس از آبگينه بود يا از چيزى لطيف‌تر اكنون آنجا كه گوى است و طاس بيننذه گرد هر دو مىآيذ تا اينچنين ميتوانذ ديدن پس پير را گفتم درخت طوبى چه چيزست و كجا باشد گفت درخت طوبى درختى عظيم است هر كس بهشتى بود چون به بهشت رود آن درخت را