فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
195
چهارده رساله ( فارسى )
من اجنحتى و فتح باب القفص و قيل لى اغتنم النجاة فطالبتهم بتخليص رجلى عن الحلقة فقالوا لو قدرنا عليها لابتدرنا اولا و خلّصنا ارجلنا و انّى يشفيك العليل فنهضت عن القفص اطير فقيل لى امامك بقاعا لن نأمن المحذور الا ان نأتى عليها قطعا فاقتف آثارنا ننج بك و نهدك سواء السبيل فساوى بنا الطيران بين صدفى جبل الاله فى واد معشب خصيب بل مجدب خريب حتى تخلّف عنا جنابه و جزنا جيزته و وافينا هامّة الجبل فاذا امامنا ثمانى شواهق تنبو عن قللها اللواحظ فقال بعضنا لبعض سارعوا فلن نأمن الّا بعد ان نجوزها ناجين پس روزى از ميان حلقات آن دامها نگاه كرديم گلّهء مرغان ديديم پروبال خويش از قفص بيرون كشيده و بحدّى بودند كه مىتوانستند پريد و هم به كلى از بقاياى دام نجات نمىيافتند و اثر حلقهاى دام در پاى ايشان بمانده بود نه چون ما مستغرق بلا بودند و نه چون مخلصان مستغرق راحت پس اين قوم مرا اعلام گردند از مبادى امور خويش و با ياد من دادند آنچه فراموش كرده بودم و به غير و ضدّ آن الف گرفته بودم تا جهان بر من منغّص شد و خواستم كه در آن اندوه هلاك شدم پس از وراى قفص آواز دادم و ايشان را نزديك خود خواندم درخواستم تا مرا دلالت كنند بر وجه خلاص از آن مضيق پس ايشان را باز ياد آمد حيل و مكر صيّادان از نداى من ايشان را در گريختن از من و جايگاهى من هيچ نيفزود سوگندها دادم بديشان برسم قديم و صحبت ديرينه محفوظ از شوايب نفاق و با ايشان عهد و پيمان كردم تا ايشان مرا استوار داشتند و شك و شبهت از دل ايشان دور شد و از مكر صيّادان ايمن شدند و به نزديك من آمدند و از احوال ايشان پرسيدم گفتند ما نيز هم بدين رنج و بلا گرفتار بودهايم و نوميد بوده از خلاص و همچنين با بلا و اندوه مستأنس شديم پس تدبير كرديم و رهائى جستيم و يافتيم و حلقه دام از گردن ما بيفتاد و پاىبنداز پاى بيفتاد و در قفص بگشادند و ما بيرون آمديم ( پس گفتيم اين بند از پاى من برداريد آنها ) گفتند اگر ما برين تخليص قادر بودمى در ابتدا خود را خلاص دادمى و طبيب معلول علاج عليل چون كند پس من جهد كردم و خود را از قفص بينداختم و با ايشان بپريدم مرا گفتند در پيش تو بقاع هست كه از آنجا نجات نيابى و از بلا ايمن نشوى تا