فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
188
چهارده رساله ( فارسى )
و همچنين در خريف و آغاز پوست افكندن از پيرامن چشم كند و در آن حال كه اين معنى عارض شود به چشم كور شود يعنى آن پوست چشم او را بپوشد و باندك مايه روزگار به آسانى آن پوست بيفكند و روشنى چشم او بعد از آن زيادت شود پس مقصود خواجه ازين تشبيه اين ستكه قالب آدمى به نسبت با نفس چون پوست مار است مار را هر چند نفس ناطقه بنزد حكما داخل بدن و متحيّز و حال نيست و لكن يك قوت او در بدن متصرف است و اين بدن او را چون ولايتى است و حقيقت بدن حقيقت نفس نيست و مفارقت نفس بدن را و متلاشى شدن بدن هيچ خلل بذات نفس راه نيابد چنانك به پوست افكندن مار هيچ خلل به شخص مار راه نيابد الا در آن وقت انسلاخ چشم او پوشيده گردد هر چند در فراق كلى نفس را آشفتگى و حيرتى و نوعى ازين انواع بر وى نمايد به حكم علاقتى و الفتى كه ميان ايشان بوده باشد در مدت حيوة بدن و سبب شهوات مفارقت انبيا و اوليا و ذوى النفوس الكامله آن باشد كه نفوس ايشان را با بدن علاقه نمانده باشد من حيث الحقيقه بسبب التقاء صورت كمال چنانك مار خواهد كه زودتر از رنج پوست افكندن خلاص يابد و نيز تا چشم او روشن شود بل روشنتر گردد و و ذوى النفوس الكامله را همين حكم باشد در اطراح بدن « 1 » يوسف صديق همين معنى مىگويد - توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين و نبىّ ما را گفت و للآخرة خير لك من الاولى و متشبّه ايشان را گفت فتمنّوا الموت ان كنتم صادقين . اما اشارت تدبب دود كم آزارى و پوشيده ماندن و پوشيده داشتن مقصد و مطلب و روشن و سلوك خويش و مستغنى بودن از هر چه ترا از راه حق بازدارد اما ما را كه ناسخ اين حروفيم درين باب خاصه استنباطى ديگر هست ان شاء اللّه جاى ديگر بيان كنيم . و در مصحف اشارت هم بدين معنى است وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً . اما حديث شيطان و عقرب بدانك نفس انسانى را قوتها است با نفس موجود شده و در كتب مبسوط شرح آن كردهاند و اين قوى چون خيال و وهم و غضب و شهوت
--> ( 1 ) لو لا الا جال الّتي كتب اللّه عليهم لم تستقرّ ارواحهم فى اجسادهم