فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
172
چهارده رساله ( فارسى )
كلمه نهم [ ( اثبات تجرّد نفس ) ] روح طبيعى مركب روح حيوانى است و روح حيوانى مركب روح نفسانى است و حرارت و رطوبت و يبوست و برودت مركب روح طبيعى است و ميل حرارت بدل است و ميل رطوبت بجگر و ميل هر دو چنانك باعتدال نزديك باشد بدماغ است و مركب قوّهء غضبى حرارت است و مركب قوّه شهوى رطوبت است و مركب قوّهء نفسانى رطوبت و اعتدال دماغ است و قوه غضبى را نفس سبعى خوانند و نفس امّاره و قوّهء شهوى را نفس بهيمى و نفس لوامه خوانند و قوّت نفسانى كه مخصوص است به انسان نفس مطمئنه و نفس ملكى خوانند و دو قوت حاكماند يكى قوت عقلى دوم قوّت وهمى و هرگاه كه قوت غضبى و شهوى در فرمان وهم باشند فعلى كه ازيشان صادر مىشود افعال شيطانى باشند و اگر در فرمان عقل باشند افعال ايشان افعال ملكى باشد و گويند ابليس قوت وهم است كه او هرگز فرمان عقل نبرد و در فرمان او نيايد و آدمى را هرگز مطيع نگردد بخلاف قواى نباتى و حيوانى كه همه مطيع آدمىاند و سجده آدمى كردند . سرّ - بدانك هر عملى كه عقل و نفس اول را معلوم گشت يعنى در لوح محفوظ مكتوب و منقوش و مصور است آن را قضاء الهى خوانند و هر چه سال بسال و ماه به ماه و روز بروز و ساعت بساعت پديد مىآيد كه در لوح است آن را قدر خوانند و قدر موافق قضا باشد اما باشد كه موافق ارادت اول نبود چنانك ميگويد وَ لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ و باشد كه موافق او نبود چنانك فرمود ايمان آوريد نياوردند . سرّ - اگر خواهى كه چيزى از نفس خود تصوّر كنى و خود را دريابى بايد كه خود را فرض كنى در حالتى چنانك جمله اعضاء خود را فراموش كنى و جمله عوارض را از گرمى و سردى و رنج و راحت چنانك هيچ نبينى و نشنوى و نگوئى آن چيز كه در آن وقت به آن درمىيابى آن چيز حقيقت و ماهيت تو باشد و تو آن باشى و در وقتى كه از سر خشم گوئى كه من چنين كردم با من چنين گفتم آنچه تو به من اشارت كنى توئى تو آن باشد و اگر خواهى كه عالم قدس را دريابى بايد كه در وقت آنك مردم جمع شده باشند چنانك در جنگ وعيدها و هياهوى مردمان و آواز طبل و كوس