فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

173

چهارده رساله ( فارسى )

برآمده باشد در آن وقت تأمل عالم ملكوت و جبروت كن عظيم ذوقى دريابى و باشد كه در وقت اسب دوانيدن فرض كنى كه هرچه هست همه را ترك كردم و خود را مجرّد به حضرت الهى ميبرم هم ذوق تمام دريابد و هرچه در خيال و وهم خود را بيند خود را در عالم ملكوت ديده باشد درين وقت توجه عالم قدس كند موسى وار در كوه طور در مناجات باشد و اگر بعقل اخير پيوندد جبرئيل را عليه السلام دريافته باشد و اگر بعقل اوّل پيوندد در طريق متعدد معراج عرشى دريافته بود و همچنين اگر از عالم وهم بعالم غضب و شهوت آيد اگر بشهوت پيوندد از جمله بهايم باشد و اگر در غضب واقع شود از جمله سباع بود . كلمه دهم [ ( وجود ذهنى و عينى ) ] بدانك هر چيز را كه هست او را وجودى مادى هست و وجودى صورى هست و آنچه در عقل و ذهن آدمى باشد از موجود صور باشد نه ماده مثلا در عقل صورت انگشترى باشد امّا نفس انگشترى در عقل نبود و آنك بيند صورت را بيند نه ماده را و آدمى را همچنان كه صور موجودات مصور است صورت وجود خود مصور است و اگر اين تصور بر طريق حكمت و تشريع باشد در غايت كمال بود بس چون نفس را مفارقت افتد او را معلوم گردد كه او را مفارقت است كه « الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا » بس نفس مردم دريابد كه او مرده است و چون او بدانست كه مرده است خود را بديد در صورتى بيند كه خفته خود را مىبيند كه النوم اخ الموت بعد از آن علم و افعال او يك يك ياد مىآيد هر فعلى كه ملكى بود مناسب او بود و از آن روح و راحت بيند و هر فعلى كه وهمى و شيطانى بود او را از آن ترس و نفرت باشد و عبارت از اول بهشت است و از دوم دوزخ و درين موضع اين تفصيل مختصر تمام است و ازينجا حشر و نشر معلوم گردد . سرّ - بدانك تكليف خداى تعالى بنده را به تكليف آدمى نماند بندهء خود را بلك به تكليف طبيب ماند رنجور را بس اگر رنجور موافقت قول طبيب كند و آنچه طبيب فرمايد كه كن آن كند و آن چه طبيب گويد كه مكن نكند صحّت يابد و اگر بر -