فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

مقدمه 12

چهارده رساله ( فارسى )

و ما احد من السن الناس سالما * و لو أنه ذاك النّبى المطهر فإن كان مقداما يقولون اهوج * و إن كان مفضالا يقولون مبذر و إن كان سكّيتا يقولون ابكم * و إن كان منطيقا يقولون مهذر و إن كان صواما و بالليل قائما * يقولون زرّاق يرائى و يمكر فلا تكترث بالناس فى المدح و الثناء * و لا تخش الا اللّه و اللّه اكبر اين جانب در شرح حالى كه از فخر رازى نوشته‌ام به قدر كافى او را معرفى كرده‌ام ولى چون سخن قلم و نگارش و زبان بيان و گزارش بلفظ گله رسيد لازم ديد كه چند جمله دربارهء اين مرد اضافه كند تا مبين فضيلت او نيز باشد مباد خوانندگان از نظر انتقاد پندارند بلكه اين جانب را حسن ظن و اعتقاد دربارهء او قوى است يا بگفته معروف عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگوى . سوخته ساخته با درد و غم * زمزمه‌اى داشت من آموختم خواند درين نيك سرا اين سه حرف * شهد بودم شمع شدم سوختم بلى پاى عمل در ميان آمد و جدل برخاست نامه عشق نبشت و خامه عقل خام در نوشت آتش وجد و طرب بساخت دفتر فن و ادب بسوخت بارقهء علم طلبيد بوادى برق رسيد در بيداء حقيقت قدم نهاد نورى پيدا شد شورى در وى افكند مسند ارشاد و روايت رهبرى و هدايت برچيد كشف اسرارى كه از اهل دستار ميخواست در خود بجست مال فراوان را و بال و تاوان دانست نه از رد و قبول تنگدل و ملول ميشد و نه از بيش و كم خوشى و الم مىيافت هر كس بشخصيت خود توجه كند و در صدد اصلاح خود برآيد و مصلحت خود بجويد رسيدن بدين نتيجه را اميدوار بود ( نزد آن كس كه ديد جوهر خود * چه قبول و چه رد چه نيك و چه بد ) . هر كس گمانى در حقّ او برد و تير و كمانى بدست گرفت و او را هدف قرار داد كس نياموخت علم تير از من * كه مرا عاقبت نشانه نكرد پس از مردن فرزند دلبند و پسر ارجمند و فاضل دانشمندش كه در غربت بسر ميبرد و دور از پدر ميبود و از اين وقت كه فخر رازى به خود آمده بينائى خاص يافته همه