فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
مقدمه 13
چهارده رساله ( فارسى )
نيروى خودى را باخته و توانائى خود را از دست داده نورى بر او تافته . پس از مرگ جوانان گل مماناد بلبل نطقش خموش آرى سر و قدش از بار غم خم شد بارى چهرهء گلگونش از شدّت درد زرد گشت تن توانايش از تاب تب رنجور بود و دل دانايش از غصّه گنجور و قد خنقتها عبرة فدموعها * على خدها حمر و فى نحرها صفر « 1 » نيست روزى كه نيستم دلتنگ * از چه از آسمان آينه رنگ دل من كز صفا چو آينه بود * يافت از فرقت عزيزان سنگ از تو پرسم چگونه دارد دل * و ربود آفريده ز آهن و سنگ طاقت غصههاى پشتاپشت * قوّت رنجهاى رنگارنگ آنچه بر دل غم فراق كند * نكند صد هزار تير خدنگ كم كند تكيه بر جهان دورى * هر كه عاقل بود به صلح و بجنگ زان كه با اهل روزگار او را * حيله روبه است و خوى پلنگ قريب يك سال در بستر ناتوانى افتاد كه مبتلاى بفلج بود قهرا حال تنبّه و توجه كامل پيدا كرد من در جاى خود گفتهام كه مرگ فرزند دلبند و پسر ارجمندش او را سخت تكان داد و ديگر خواب از چشم او برفت و شبها بيدار بماند و از ظلمت شب به آب حيات ولايت رسيده از آن شربت جاويدى و آب زندگانى كه حافظ ما و خواجه شيراز نام ميبرد كامى تر كرده است سوزوگدازهائى در اواخر شبها داشته و آثار آن را در تفسير كبير بيادگار گذاشته است . « 2 » خوشم به سنگ حوادث كه استخوان مرا * چنان شكست كه فارغ ز موميائى كرد فغان كه كاسه زرّين بىنيازى را * گرسنه چشمى ما كاسهء گدائى كرد
--> ( 1 ) - مجير الدين بيلقانى ( 2 ) - امام قليخان متخلص بغارت و مطلع غزل اينست هر آنكه از خودى خويشتن جدائى كرد * عجب نباشد اگر دعوى خدائى كرد