فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

84

چهارده رساله ( فارسى )

و در پيرى چون زمستان باشد سرد و تر چون حقيقت اين حال معلوم شد گوئيم چون مرد بچهل سال رسيد تن او و جسد او به ضعف نقصان افتاد و لكن كمال عقل او درين وقت پيدا مىشود و از اين ستكه مهتر عالم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وحى به دو پس از چهل سال آمد پس معلوم شد كه آن وقت كه در تن ضعف و نقصان بازديد مىآيد در روح قوت و كمال آغاز مىافتد پس معلوم شد كه كار عالم روحانى بر خلاف كار عالم جسمانى است و هر چه سبب نقصان آن يكى است سبب سعادت و كمال آن ديگرى است . دليل هفتم انسان كه در درياء معرفت خوض كند و دل انسان لذّت و حلاوت و و نور معرفت و محبت حق تعالى دريابد و بر قبايح و مصالح عالم جسمانى ايشان را وقوف افتد در وقت آن لذّت از خوردن و خفتن بازماند و باشد كه روزها بگذرد و اندك چيزى خورد پس معلوم شد كه هرگاه كى روح طعام و شراب محبت و معرفت يافت تن از طعام و شراب بازماند و هرگاه كه تن بلذّت طعام و شراب مشغول گردد روح از طعام و شراب محبّت و معرفت محروم ماند پس معلوم شد كه عالم روحانى ديگرست و عالم جسمانى ديگر . دليل هشتم آنست كه عقل همه كس گواهى ميدهذ كه عالم جسمانى خسيس است و عالم روحانى شريف زيرا كه هرگاه در شخصى اعتقاد دارند كى او را به خوردن و خفتن و شهوت راندن رغبتى نيست و از طلب اين معانى دور است جملهء خلايق او را خدمت كنند و طاعت دارى نمايند و هرگاه كى در شخصى ديگر اين اعتقاد دارند كى همگى رغبت او در خوردن و خفتن است و همّت او جمله در شهوت راندن است همه كس به چشم حقارت در وى نگرند و او را از جمله بهايم شمرند پس معلوم شد كى همه عقلها گواهى ميدهند كى هرج تعلق بسعادت تن دارد همه شقاوت است و همه عين نقصان است و سعادت حقيقى جز سعادت روحانى نيست « 1 »

--> ( 1 ) - چو طفلان شيوهء جز گريه در عالم نميدانم * نميداند كسى درد مرا من هم نميدانم