فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
85
چهارده رساله ( فارسى )
دليل نهم حقيقت آدمى چيزى است كه دانا بود و گويا بود و متفكّر بود و متذكّر بود و اين همه صفات در تن جمع نايد و جمع نافتد در تن هيچ عضوى نيست كى اين همه صفتها در وى جمع باشد زيرا كه چشم بينائى دارد امّا شنوائى و گويائى ندارد و گوش شنوائى دارد اما بينائى و دانائى و گويائى ندارد و زبان گويائى دارد و ديگر صفتها ندارد و دماغ تفكّر و تذكّر و تخيّل دارد اما شنوائى و گويائى ندارد و دل دانائى دارد اما ديگر صفتها ندارد پس پيدا شد كه هيچ عضو نيست در تن كى اين همه صفات در او جمع شده باشد پس لازم آيد كه حقيقت آدمى چيزى ديگر بوذ وراى اين اعضا و اجزا . دليل دهم همه اعضاء ملك انسان است و خداى تعالى فرمود در صفت كافران كى لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها يعنى ايشان راست دلى كه بدان دل فهم نكنند ايشان را چشمهاست كه بدان هيچ نبينند پس معلوم شد بنص كتاب خداى تعالى كه آن همه اعضا ملك انسان است و عقلا نيز همچنين گويند زيرا كه مرد عاقل بگويد دل من چنين است و چشم من چنين و گوش من دست و پاى من و عقل من پس پيدا شد كه همه اعضا ملك انسان است و هرآينه مالك غير ملوك باشد پس پيدا شد كه حقيقت انسان چيزى ديگرست غير اين تن تاريك و جثّه گرانسنگ . دليل يازدهم آنست كه تن آدمى از خون و صفرا و سوداء و بلغم پديد آمده است و آن همه پليد و تار و كثيف است و معرفت حق جلّ جلاله همه نورست و پاك و مطهّرست و از جمله عيبها مبرّى و مقدّس پس ممكن نباشد كه محل نورها « 1 » اجسام كثيف پليد باشد . سؤال اگر كسى گويد كه چون ميگوئى روح انسانى و نفس ناطقه چيزى ديگرست غير اين تن مگر ميگوئى او جز وى است از اجزاى خداى تعالى .
--> ( 1 ) - هل هو حالّ فى البدن حلول الماء فى الاناء او حلول العرض فى الجوهر ام هو جوهر قائم بنفسه فإن كان جوهرا فمتحيز او غير متحيز و إن كان متحيزا مكانه القلب ام الدماغ ام موضع آخر و ان لم يكن متحيزا فكيف يكون جوهرا غير متحيز و هذا سر قوله ( ص ) اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه