فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

83

چهارده رساله ( فارسى )

نقصان و ضعف تن است پس معلوم شد كه آن چيز كه محل معرفت حق تعالى است چيزى ديگر است غير اين بدن . دليل پنجم خاصيت عالم اجسام آنست كه هر لوح كه بر وى چيزى نبشته شود آن لوح نقشى ديگر قبول نكند و اگر دو نقش در يك لوح نوشته شود هر دو نقش با - يكديگر مختلط و آميخته شود و هر دو باطل باشد پس پيدا شد كه هر چه جسم باشد جز يك نقش نپذيرد اما لوح روح صد هزاران نقش در پذيرد و هيچ نقشى با يكديگر آميخته نشود و باطل نگردد زيرا كى مرد باشد كه از بيست نوع علم او را مجلّدها ياد باشد و با اينهمه صورت جملهء آسمانها و سير ستارگان و صورت كوهها و درياها و بيابانها در خاطر او باشد و احوال و صفات معادن و نبات و حيوان در خاطر او جمع شده و اين همه نقشها صافى بود و هيچ يك از آن نقشها با يكديگر آميخته نشود پس پيدا شد كه هرج جسم بود جز يك نقش قبول نكند اما روح انسانى نقشهاء بىنهايت قبول مىكند و هيچ از آن نقشها با يكديگر آميخته نشود پس معلوم شد كه جوهر روح چيزى ديگر است غير اين تركيب ظلمانى پركدورت . دليل ششم آنست كه مرتبه‌هاء عمر آدمى چهار است . مرتبه اول زيادت شدن و آن را سن نشوّ و نماء گويند و غايت آن تا بسى سال باشد مرتبه دويم ايستادن باشد چنان كه نه زيادت باشد و نه نقصان پذيرد و آن را سن شباب گويند و غايت آن تا چهل سال باشد . مرتبه سيوم نقصان اندك باشد و مرد درين مرتبه كهل باشد و غايت آن تا شصت سالگى باشد . مرتبه چهارم نقصان بسيار باشد و مرد درين مرتبه پير و ضعيف گردد اما آخر آن بمرگ انجامد « 1 » . و عاقلان گفته‌اند مرد در نشوّ و نما چون بهار است طبع او گرم و تر و دور جوانى چون تابستان است طبع او گرم و خشك و در كهولت چون طبع خريف باشد سرد و خشك

--> ( 1 ) - خوش آرميده قافله عمر ما گذشت * گردى نشد ز رفتن اين كاروان بلند