فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
64
چهارده رساله ( فارسى )
حادث شود اگر صفت نقص بوذ لازم آيذ كه خداى تعالى ناقص بوذ و اين محال است و اگر صفت كمال بوذ پس ذات پيش از حدوث آن خالى باشد از صفت كمال و خالى بودن از صفت كمال نقص بوذ و نقص بر خداى محال بوذ . فصل دوازدهم در بيان آنچ در صفات بارى تعالى هيچ محدث نيست . برهان آنست كه هر كه در صفات او چيزى محدث بود آن صفات يا در ذات او بود يا در غير او اين محال است چنانچه پيدا كرديم كه ذات او محل حوادث نيست يا در غير او بود و اين هم محال است زيرا كه اگر روا بوذ كه متكلم بوذ بكلامى كه در غير او بوذ بايذ كه متحرّك بوذ بحركتى كه در غير او بود و جاهل بود بجهلى كه در او بوذ و تعالى اللّه عنه علوا كبيرا .
--> بقيه حاشيه از صفحه قبل را با زن خويش بينم و او را بكشم مرا بزه باشد رسول گفت شما را عجب آيد از غيرت سعد و من از سعد غيورترم و خداى از من غيورترست و هيچ شخصى نباشد كه از خداى غيورتر بود . گويند ابو زيد بن عقيل گويد از رسول پرسيدم كه خداى ما كجا بود پيش از آنكه خلق را بيافريند گفت در ابرى بود كه نه بالاى آن هوا بود و نه زيرش آب بس عرش را بر سر آب بيافريد و گويند هر شب آدينه به زمين آيد و چون به دنيا آيد بر خرى نشيند . روايت كنند كه در اصفهان يكى از فقهاى مشبهه پارهء پشم شتر داشت در حقهاى نهاده و مشك بيخى كرده بود و در پيچيده گفتى كه چون احمد حنبل بمكّه رفت خداى را ديد در عرفات بر اشترى نشسته و جامه زرّين پوشيده احمد او را بشناخت و در آن اشتر آويخت خداى اشتر برانگيخت و برفت پارهء پشم از آن اشتر در دست احمد بماند اين آن پشم است كه هرگاه مشبهى بيمار شدى در اصفهان درمى چند نزد آن شخص بردى تا آن حقّه برگرفتى و به خانه وى آمدى و آن پشم را به آب برآوردى و بدان رنجور دادى و پارهء برو ماليدى ! يحيى بن خزيمه در تصانيف خود جمله اعضاى برشمردى چنان كه آدمى راست در ذكوريّت و انوثت فرومانده بود گفت در قرآن حديثى نمىيابم شخصى برخواند و ليس الذكر كالانثى چون بشنيد گفت افدت و اجدت و نوشت كه ذكر است گويند شب معراج بر عرش نشاندش چون خواست بنشيند كوزه بلور آنجا نهاده بود پاى رسول بر آن آمد و بشكست خداى دست فراز كرد و رداى رسول بگرو بگرفت و گفت كوزه بازفرست و رداى خود بستان !