ناصر خسرو
69
جامع الحكمتين ( فارسى )
مصوّر و متحرّك است . پس گفتند : افلاك نيز معلول است و علّت او - گفتند - صانع عالم است « 1 » . ( 67 ) و گفتند كه از معلول آخر تا بعلّت اولى هرچ اندرين ميانه است همه متحرّك است ، و ليكن حركات معلولات فرودين - از مردم و غذا و نبات و طبايع - همه ناقص است ، و با نهايت است ؛ از بهر آنك حركات مردم را سكونهاء او نهايت است ، و حركات غذا را اندر جسد او نهايت است ، چو از نباتى حيوانى رسد ؛ و حركات نبات ( را ) كو علّت غذاست نهايت است ، چو از رستن اوّل ( آنگاه ) بتمامى خويش رسد كه دانه با ميوه شود ؛ و حركات طبايع خود بقسرست ، « 2 » و نهايت آن « 3 » بميانهء فلك است كآن مركز عالم است . تا خاك و تا سنگ از كلّ ( خويش ) - زمين - بقسر [ a 22 ] قاسرى بر گرفته و به هوا برده « 4 » نشود ، بباز آمدن سوى مركز حركت نكند ، و چو سنگ يا خاك يا آب يا هوا « 5 » بكلّ خويش بازآيد ، و بر ديگر جزوهاء خاك - كه تكيهء اجزاء او « 6 » بر مركز عالم است - افتد « 7 » ، حركت ازو زايل شود ؛ « 8 » و چو بقهر هوا به زير آب فرو ماند و از آنجا بطبع برآيد ، چو به هوا بازرسد ، بيارامد . و چو آتش از ميان هوا بر مركز خويش برسد - كه آن دايرهء اثير « 9 » است - نيز بيارامد . و حركتى كه آن را به آخر آرام باشد ناقص باشد . از بهر اين گفتند حكماء فلاسفه كه حركات معلولات فرودين ناقص است . و گفتند كه حركت فلك - كه زير او « 10 » معلول اوست و برتر ازو علّت اوست ، كه
--> ( 1 ) عالم است : عالم راست A ( 2 ) بقسرست : بقصرست A ( 3 ) نهايت آن : نهايت است A ( 4 ) به هوا برده : بهرا بر برده A ( 5 ) يا هوا : يا از هوا A ( 6 ) اجزاء او : اجزاى از A ( 7 ) افتد : افتاد A ( 8 ) شود : شد A ( 9 ) اثير : كثير ( ! ) A ( 10 ) كه زير او : كر ( ! ) A