ناصر خسرو
119
جامع الحكمتين ( فارسى )
همىبينيم كه گرمى عرضى « 1 » اندر آهن « 2 » موجودست ، و چو آتش ازو جدا نشود « 3 » گرمى عرضى ازو پديد همىآيد ، آن آتش را گرمى جوهريست ؛ و تا آتش بآهن پيوسته است گرمى عرضى از آهن زايل نشود . و چو ظاهر كرديم كه معنى عرضى اندر چيزى از چيزى « 4 » آيد كه آن معنى اندرو جوهرى « 5 » باشد ، و جسد ما را « 6 » زندگى عرضى « 7 » بود ، نتيجه ازين مقدّمات برهانى آن آيد كه آن چيز « 8 » كه جسد ما ازو « 9 » بزندگى عرضى زنده بود ، زندگى او جوهريست . و آنچ زندگى او جوهرى باشد مر او را مرگ نباشد . پس نفس كه زندگى جسد ما بدوست ، بجوهر [ b 37 ] و ذات خويش زنده است ، نه به چيزى ديگر . ( و ) چو « 10 » بجوهر خويش زنده است ، هرگز نميرد « 11 » ( و ) بقاء او « 12 » دهر است ، چنانك بقاء جسد - كه زندگى او عاريتى است - زمانست « 13 » ؛ لا جرم نفس بوجود پيش از جسمست ، چنانك آتش بوجود پيش از آهن است . و گفتند كه عقل با دهر يكيست « 14 » ، يعنى پيشى « 15 » و سپسى « 16 » نيست مر عقل را با دهر ، و نفس اندر افق دهرست ، چنانك زمان اندر افق نفس است « 17 » .
--> ( 1 ) عرضى : عرض A ، - R ( 2 ) اندر آهن A : اندر عرض آهن R ( 3 ) موجودست و چو آتش ازو جدا نشود ( شود A ) . . . گرمى عرضى از ( عرض اندر A ) آهن زايل نشود ( شود A ) A : پديد همىآيد از آتش و آتش را گرمى جوهريست و تا آتش بآهن پيوسته است گرمى عرضى اندر آهن موجودست و چو آتش جدا شود گرمى عرضى ازو زايل گردد R ( 4 ) اندر چيزى از چيزى : از چيزى اندر چيزى R اندر چيزى A ( 5 ) جوهرى R : جوهرى جوهر A ( 6 ) ما را R : ما A ( 7 ) عرضى : عرض RA ( 8 ) آن چيز A : آن چيزى R ( 9 ) ازو A : - R ( 10 ) چو A : و چه R ( 11 ) نميرد A : نميميرد R ( 12 ) بقاء او A : و جوهر كه نميرد بقاى او R ( 13 ) زمانست R : و زمانست A ( 14 ) يكيست A : معالدت ( ؟ ) R ( 15 ) پيشى R : پيش A ( 16 ) و سپسى : سپسى A و پسى R ( 17 ) و نفس . . . افق نفس است A : و عقل اندر افق دهرست چنانك نفس اندر افق زمانست R