ناصر خسرو

85

جامع الحكمتين ( فارسى )

( 85 ) و امّا حدّ قولى است كه گفته شود بر چيزى ، چنانك مر آن چيز را آن حدّ گرد بگيرد تا « 1 » نه چيزى اندر ( او ) بيفزايد ، و نه چيزى از وى بيرون شود ، بر آن مثال كه زمينى را از ديگر زمينها بحدّ جدا كنند « 2 » ، [ b 26 ] و مر حدّ را منطقيان حدّ نهايت « 3 » نهاده‌اند بدانچ گفتند : حدّ « 4 » هر چيزى قولى است محدودكننده « 5 » بر شناخت چيزها بحقيقت . و گفتند كه حدّ قولى است كه بر چيزى گفته شود ( كه ) از افزونى « 6 » آن محدود نقصان كند ، و اگر از آن قول چيزى نقصان كرده شود آن نقصان بر آن محدود بيفزايد ، و مثال اين چنان باشد كه حدّ مردم آنست كه گوييم : زنده ايست « 7 » سخن گوى ميرنده . اكنون اگر برين حدّ چيزى بيفزاييم چنانك گوييم : مردم زنده‌ايست « 8 » ميرندهء نويسنده ، برين كه اندر مردم نويسنده « 9 » را بيفزوديم « 10 » ، بسيارى از مردم كم شود ، از بهر آنك مر نانويسندگان « 11 » را بدين سخن از حدّ مردمى « 12 » بيرون كرده باشيم . پس اگر ازين « 13 » حدّ منطقى كه مردم راست چيزى كم كنيم و گوييم : مردم زنده‌ايست « 14 » ميرنده ، مر همهء حيوانات را از ستور و مرغ و جز آن مردم گفته باشيم « 15 » ، چون سخنگوى از حدّ او ( كم ) بكنيم . ( 86 ) اينست « 16 » جواب اين سؤالات كه اين مرد كرده است اندرين بيت كه ياد كرديم . و اهل تأييد گفتند مردم را هفت خصلت ستوده ببايد « 17 » تا مر او را « 18 » حكيم شايد خواندن : « 19 » نخست آنك فعلش به حكم باشد ، و ديگر آنك « 20 » صنعتش

--> ( 1 ) تا : يا A ( 2 ) كنند : كند A ( 3 ) حد نهايت : حدى نهايت A ( 4 ) گفتند حد : گفتند حدى A ( 5 ) محدود : موجود A ( 6 ) افزونى آن : افزونى از آن A ( 7 ) زنده‌ايست : زنده است A ( 8 ) زنده‌ايست : زنده است A ( 9 ) نويسنده : نويسند A ( 10 ) بيفزوديم : بيفزودم A ( 11 ) نانويسندگان را : تا نويسنده كان را A ( 12 ) مردمى : مردى A ( 13 ) ازين : اين A ( 14 ) زنده‌ايست : زنده است A ( 15 ) باشيم : باشم A ( 16 ) اينست : + و A ( 17 ) ببايد : بيايد A ( 18 ) تا مر او را : امر او را A ( 19 ) خواندن : + و A ( 20 ) ديگر آنك : ديگر آن كس A