محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

163

تفسير قرآن صفى على شاه

باصلاح آريد و بپرهيزيد پس بدرستى كه خدا باشد آمرزنده مهربان ( 129 ) و اگر جدا شوند بىنياز گرداند خدا هر يك را از توانگريش و باشد خدا فراخ زحمت درست كردار ( 130 ) و مر خدا راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است و بحقيقت وصيت كرديم آنان را كه داده شدند كتاب را پيش از شما و شما را كه بپرهيزيد از خدا و اگر كافر شويد پس بدرستى كه مر خدا راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است و باشد خدا بىنياز ستوده ( 131 ) بر نيايد كار در نظم و حساب * ز آرزوهاى شما و اهل كتاب نيست يعنى محض قول اندر مثل * كار بر صدق است و اخلاق و عمل هر كه كارى بد كند يابد جزا * گل نرويد چون كه كشتى گندها هم نيابد دوستدارى بهر خود * دون حق يا ناصرى گاه مدد در بيان و تحقيق مهدويت وانكه كرد امال نيك از مرد و زن * وان بود مؤمن در افعال حسن شرط ايمانست يعنى در عمل * بى ز ايمان شد عملها بىمحل پس خود ايشانند داخل در جنان * بىستم كز فعلشان بين زيان يعنى از پاداش اعمال نكو * كم شود چيزى از ايشان يك تسو آنچه اندر كيسه كردى از درم * هست باقى زان نيايد هيچ كم خاصه گر حقت دهد چيزى به مزد * پس سپارى نزد او از بيم دزد وقت حاجت ز او چو خواهى باز پس * خيره گردى كاين همان مالست و بس زانكه بينى آنچه بودت دسترنج * هر يكى را ميدهد صد باغ و گنج تا چه جاى آنكه چيزى كم شود * بر تو ظلمى در جزا و استم شود كيست نيكوتر ز روى دين و داد * زانكه بر امر خدا گردن نهاد نفس خود را كرد خالص بهر او * اين بود وجه من اسلم وجهه محسن است آن كس كه در توحيد حق * شد برى از غير او از ما خلق پيروى بر كيش ابراهيم كرد * جسم و جان در راه او تسليم كرد زان گرفت او را خدا بر خود خليل * دوست يعنى اندر افعال جميل تن بر آتش داد و جان بر جان نواز * مال و هم فرزند قربان كرد باز چون كه بستندش عدو بر منجنيق * امتحان را تا شود ز آتش حريق جبرئيلش گفت وقت التجاست * حاجت خويش ار كنى ظاهر بجاست گفت نبود جز بحقم حاجتى * داند او خود ور كه دارم نيتى هست شرط دوستى كز غير يار * چشم پوشى گر بسوزندت بنار گشت زانرو حق بهر كارش كفيل * كرد آتش را گلستان بر خليل قحطيى شد در زمان او بشام * داد مال خود بمسكينان تمام دوستى بودش بمصر از خواجگان * ره نوردى كرد سوى او روان اشترى هم چند تا نان و طعام * بهر او سازد روان آن نيكنام گفت گر ميخواست بهر خويش او * ميفرستادم بدون گفتگو ليك او خواهد ز بهر ديگران * وين بود در مصر بس سخت و گران زانكه قحطى نيز اينجا شايع است * ميتوان داد ار باندك قانع است بازگشتند آن جماعت سوى شام * دست خالى ليك بهر ننگ و نام خاك پر كردند از ره در جوال * چون خليل آن ديد بفزودش ملال رفت گريان در عبادتخانه زود * بارها ديدند زان پس آرد بود كرد ساره ز آردها مشتى خمير * پخت نان از بهر اتباع و فقير سر آن از ساره ابراهيم جست * گفت ز ارسال خليل مصر تست گفت نى بل كز خليل سابق است * گر خليل آيد دليلش لايق است خواند زان حق بهر خويش او را خليل * چون بد اندر راه مهر حق دليل در سخاوت امير المؤمنين على عليه السلام زاين عجبتر از امير مؤمنان * شد پديد از عشق حق در امتحان گشت زهرا ناتوان وز شير حق * گشت جانش بر انارى مستحق در سراغش شد به مردى از يهود * پيش او جز دانهء باقى نبود زاو گرفت آن را بمالى بيشمار * در ره آمد امتحان كردگار يك مريضى در ميان راه ديد * بىغذا وز زندگانى نااميد جست حالش كز كجايى اى فقير * گفت هستم چون كه پرسيدى اسير گشته‌ام بيمار و بىغمخوار و يار * كن تو يارى بر رضاى كردگار گفت بر گو تا چه خواهى از غذا * گفت باشد بر انارم اقتضا گفت دارم من مريضى در حرم * خواسته از من انار آن محترم كرده‌ام يك دانه پيدا بهر او * داد نيمى زان چو بودش آرزو گفت زان نيم دگر يابم حيات * ده بحب آنكه دادت اين صفات نيم ديگر داد هم بر مستحق * عشق حق را زان على « ع » شد ما صدق تا تو بشناسى ولى فرد را * وز تمام ما سوى اللَّه مرد را خواست تكبير از ملايك زان عمل * كاين بود گر مرد باقى شد دغل گشت بر جبريل امر از كردگار * كز بهشت از بهر زهرا « ع » بر انار چون بسوى خانه آمد شير حق * ديد رمانى عجيب اندر طبق گفت با صديقه كاينها از كجاست * گفت خود داناتر از مايى براست خود تو بفرستادهء اى مؤتمن * وانگه از تفصيل آن پرسى ز من شخصى آورد اين طبق بر در همه * گفت حيدر داده بهر فاطمه گفت آرى باشد از محبوب من * داده از باغى كه بد منسوب من اين عمل گر بينى از چشم شهود * جز ز حيدر نايد از كس در وجود من بسى در علم اخلاقم دقيق * گشته‌ام غواص اين بحر عميق دانم آن وصفى كه ممتاز است و خاص * بر كه دارد در مراتب اختصاص