محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

164

تفسير قرآن صفى على شاه

جود كردن با شروط افسانه است * آن كند كز غير حق بيگانه است آن كند كه جان بپيشش خاك بود * جانى آن كو برتر از افلاك بود در شرايط جود با تو گويم شرطهاى جود را * تا بيابى گوهر مقصود را شرط اول آنكه معطى در ضمير * خويش را كمتر شمارد از فقير شرط ديگر آنكه پاداش عطا * نه عوض خواهد نه خدمت نه دعا شرط ديگر كآن عطا داند كمش * گر چه بدهد گنجهاى عالمش شرط ديگر كش نماند آن به ياد * از نظر سازد فراموش آنچه داد شرط ديگر آنكه صد بار ار دهد * زان نخواهد منتى بر وى نهد بل نخواهد تا شود معروف او * يا بپاداش عطا موصوف او شرط ديگر كه نخواهد زان عمل * دشمنى بر مهل دل گردد بدل شرط ديگر آنكه وقت مختفى * زاو نخواهد با تمكن نصرتى شرط ديگر آنكه بشناسد ز حق * آن كرم را نى ز خود بر مستحق غير از اينها شرطها باشد به كار * گر نويسم بگذرد از اختصار اين چنين جودى نه كار هر كس است * آن كند كش كم دو كون از يك خس است آن كند كانداخت چون دشمن خدو * بر رخش يك جا گذشت از قتل او مقاتلهء امير المؤمنين على عليه السلام با عمرو بن عبد ود چون بجنبش ديد از خود خشم را * دوخت از قتل مبارز چشم را گفت عمرو عبد ود با وى كه دوست * با ابى طالب بدم چون لحم و پوست مينخواهم با تو آيم در نبرد * رو تو گو كآيد دگر گر هست مرد گفت پاس مهر حق واجبتر است * يار او شو گر كه مهرت رهبر است ور نه من بر پاس مهر ذو الجلال * با تو خواهم كرد در ميدان قتال جان من پروردهء احسان اوست * ميكشم آن را كه با يارم عدوست من نيم فرزند كس نسل حقم * از تعينهاى خلقى مطلقم هم تو را للَّه كشم نى بر غرض * نيست چشمم بر ثوابى يا عوض حقتعالى داده پيش از خلقتم * آنچه بايد از عطا و نعمتم مىنخواهم پيش از ان كو داده است * بهر من هر دولتى آماده است تو درا از باب دولتخواهيم * تا برى صد ملك و گنج از شاهيم اندرا كت در دو كون افضل كنم * جاودانت فارس يل يل كنم نامهاى عاريت بيهوده است * نام آن دارد كه احمد دوده است اندرا تا بنگرى ميدان ما * فارس آيى در صف جولان ما فرّ احمد بنگرى ذى فرّ شوى * سر بپاى او نهى سرور شوى كشت و نزد مصطفى برد او سرش * سوى دشت افكند كوه پيكرش گفت اين افزون بود در راه دين * از ثواب اولين و آخرين آنكه خود داد آنچه بودش در حساب * گو مر او را چيست حاجت بر ثواب جاى احمد خفت و تن تقديم كرد * سر بدش در سجده گه تسليم كرد دل بدلبر داد و جان بر جان نواز * گشت اندر عشق جانان پاكباز بد خلافت حق او و اولاد او * هشت بر ياران گذشت از ياد او گفت حق خواهم عيالت را اسير * داد و گفت از تست اين نى از فقير گفت از حب خلايق باش دور * زانكه در حب تو باشم بس غيور گفت دورم جز تو كس را دوستدار * مينخواهم رستم از اغيار و يار زان بد او را دشمن افزون دوست كم * تا بماند سر وحدت مكتتم لعل شاهى در خور تاج شه است * نى سزاى هر گداى ابله است عشق را بايد ز جان بگذشتهء * روى دل از هر دو عالم گشتهء رند قلّاش قلندر پيشهء * با قلندر پيشگان هم ريشهء يار حيدر كى شود هر كودنى * كو يكى حيدر دلى حيدر تنى آنكه او را در ارادت بنده شد * فانى حق گشت و بر حق زنده شد حب او اين نيست تا هر ناكسى * ضم كند با حب هر خار و خسى حب دنيا تا نپردازى ز دل * نيست راهى بر ولاى معتدل حب حيدر شرط مقصود و رهست * شرح و متن لا إله الا اللَّه است گوش كن من كنت مولاه از رسول * اين بود توحيد محض اندر اصول پيروى كن كيش ابراهيم را * جويى از توحيد اگر تعليم را حقتعالى بر گرفت او را بدوست * هر كه حق يار است مولاى تو اوست گفت پيغمبر مرا تا دوست كيست * دوست آن كو با ولى حق على است با پيمبر هر كه نبود دوست او * مشرك و بيگانه از حق اوست او من نگويم ترك كن شيخين را * ليك بگذار حولى مر عين را هر كه بشناسد بنورانيّتش * بيند آن وحدت عيان از كثرتش وحدت اندر كثرت آمد مختفى * شرح آن را مو بمو جو از صفى كثرت وحدت دو وصف از ذات اوست * هر يكى در جاى خود مرآت اوست هست از حق آنچه در ارض و سماست * كو بهر چيزى محيط از ماسواست نيست محتاج او بافعال عباد * تا كس آرد سركشى يا انقياد از تو ميجويند فتواى مردمان * در زنان يعنى ز ميراث زنان كز چه نصف ارث باشد بالعيان * حق دختر يا كه حق خواهران گو بايشان داده حق فتوى چين * در كتاب خود بتوضيح متين آنچه در ميراث ايتام نساست * گر چه صاحب مال او يا بينواست آن زنانى كه شما ندهيد باز * آنچه فرض است از خداشان ز امتياز بر نكاح آن زنان رغبت بريد * تا كه اموال ضعيفان را خوريد لا جرم منع نكاح ديگران * ميكنيد از طمع مال آن زنان بود اندر جاهليت رسم اين * كه يتيم ار دخترى بد دلنشين آن ولى آوردى او را در نكاح * تا خورد مالش به صد گون افتضاح ور نبودش حسن مانع بد ولى * از نكاحش تا بمرگ از بد دلى تا برد مالش مبادا ديگرى * بسته پر بد در سراى ابترى ترغبون ان تنكحوهنّ ازان * حق بقبح اين عمل سازد بيان هست اندر قول لا تؤتونهنّ * تا به آخر دانى ار چندين سخن اول آنكه بر زنان ميراث بود * منع اندر جاهليت از جحود دويم آنكه ميندادندى صداق * زوجه را از جاهلى بالاتفاق سيم آنكه دختران را از رجال * باز ميماندند بهر طمع مال حقتعالى نهى ايشان زان سرشت * مىكند زين آيه كآن عيب است و زشت وان ضعيفان يعنى ايتام نساء * يا ز فرزندان خورد از اقربا كه نميدادندشان ميراث هيچ * اين نمايد بس قبيح اندر بسيج ايستادن واجب آمد بر شما * با عدالت بهر ايتام نساء در مهم مهر و در ميراثشان * رفع ظلم از رسم نو احداثشان بر يتيمانت آنچه از نيكى كنيد * حق بر آن داناست بيگفت و شنيد ور زنى ترسد كه اندر بسترش * سر زند باز از كراهت شوهرش وز قرينه يابد او را بىوثوق * يا كه معرض از پى منع حقوق پس گناهى نيست در اصلاح اگر * وا گذارند از حقوق يكدگر زن ببخشد چيزى از مهرش به او * بگذرد و از نوبتش بيگفتگو