ابراهيم رفعت باشا ( مترجم : هادى انصارى )
278
مرآة الحرمين ( سفرنامه حجاز و تاريخ و جغرافياى راهها و بقاع متبركه آن ) ( فارسى )
حالى كه مىگفت : « پروردگارا ! بيم مكن » و روايت كردهاند كه مىگفت : « پروردگارا ! كافر نگرديدهايم بلكه قصد ما جز خير و اصلاح چيزى نيست » و آن را خراب كرد و مردم هم همراه او شروع به خراب كردن كعبه نمودند . تا به پايههاى نخستينى كه ابراهيم نهاده بود رسيدند ، سنگى بزرگ به رنگ سبز و دندانهدار همانند دانههاى شانه پيوسته و به هم جوش خورده را يافتند . بنابراين ساختمان تازهء خود را بر آن نهاده و ساختمان را آغاز كردند ، پيامبر در اين حال به همراه آنان سنگ حمل مىنمود ، بخارى در كتاب خود از جابر بن عبد اللّه اين چنين نقل مىكند : هنگامى كه ساختمان كعبه آغاز گرديد ، پيامبر صلّى اللّه عليه و إله به همراه عباس براى آوردن سنگ حركت كردند . عباس به پيامبر صلّى اللّه عليه و إله گفت : « اگر دامن پيراهن خود را بر گردن نهى از رنج سنگها در امان مىمانى » در اين حال پيامبر از پشت به زمين افتاده و چشمانش به سياهى رفت پس از آن به هوش آمد و گفت : دامن پيراهنم ، دامن پيراهنم ، آنگاه دامن پيراهنش را بر او بستند . ابن اسحق مىگويد : قبائل قريش هر كدام سنگهايى براى ساختن خانه جمع آورى كردند . به طورى كه هر قبيله مقدارى سنگ در يك نقطه جمع كرده سپس شروع به ساختمان كردند تا به جايگاه نصب حجر الأسود رسيدند . براى نصب آن اختلاف كردند و سخن بسيار شد . هر قبيله قصد آن داشت كه خود به تنهايى سنگ را در جايگاه اصلى قرار دهد ، تا آنجا كه به گفتگو و مخاصمه رسيده و آماده جنگ و خونريزى با هم شدند . بنى عبد الدّار ، ظرفى از خون قرار دادند و با بنى عدى بن كعب بن لؤى بر مرگ همپيمان شدند و دستان خود را در خون آن كاسه فرو بردند كه معروف به « پيمان خون » « 1 » گرديد . قريش چهار شب و يا پنج شب را در انتظار گذراندند ، سپس همه در مسجد جمع گشته ، به مشورت پرداختند . ابا امية بن مغيرة بن عبد اللّه كه در آن هنگام كهنسالترين مرد قريش بود گفت : اى جماعت قريش ، نيت ما انجام كار پسنديده است پس نخستين كسى را كه از راه برسد داور قرار دهيد . همگى راضى شدند و قبول كردند ، در همين هنگام پيامبر صلّى اللّه عليه و إله سر رسيد ، گفتند اين امين است به حكم او راضى هستيم ، هنگامى كه به آنان
--> ( 1 ) - لعقة الدّم