معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
729
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
و رو بسوى آسمان كرده ، وظيفه شكرگزارى بتقديم رسانيد ، آنگاه خواست كه با فرزند سخن گويد از شادى بيفتاد و از هوش بشد . بشير به ملازمت يعقوب آمده ، تحيّت سلام بجا آورده و پيراهن بر روى مباركش ماليد ، يعقوب فى الحال بينا شد ، چنان كه حقّ تعالى فرمود : « أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً » اى رجع بصيرا بقدرة اللّه و معنى ارتداد انقلاب چيزيست به حالى كه پيش از آن بر آن حال بوده و چون چشم باز كرد فرزندان كه ملامتش مىكردند حاضر بودند و در نظر وى ايشان را گفت : « أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ » . و علما را در معلوم وى اقوالست . بعضى گويند آنچه او مىدانست كه ديگران نمىدانستند حيات يوسف بود باخبار ملكالموت . و بعضى گويند كه اعتماد بر صحّت خواب يوسف داشت . و بعضى گويند مىدانست كه انبيا را به بليّات امتحان كنند و ليكن بفرح و گشايش نيز مشرّف گردانند . گويند بعد از معاودت بصر ، نظر بر جبين بشير انداخت ، از وى پرسيد تو كيستى كه به اين خبر خجسته اثرم مبشّر گردانيدى ؟ گفت : من آن بشيرم كه از مادر تفريق نموده بفروختى . گفت : لا جرم سزاى آن ديدم . بيت گر بد كردم مرا بدى پيش آمد * وين رنج و بلا و محنت از خويش آمد هر زخم كه بر سينهء بيگانه زدم * ريشش بدل خسته درويش آمد