معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

559

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

عقار ذخيره داشتند بر اهل و عيال نفقه كردند ، و در سال دوم ، نقود آنچه داشتند در گنجينه استظهار از درم و دينار و جواهر بفروختند ، و در برابر آن طعام گرفتند ، و در سال سيّم از حلى و حلل و فرش و اوانى هر چه بود در بهاى غلّه بدادند و در سال چهارم از عبيد و اماء و مواشى هر چه بود همه را از دست داده عوض آن را سرمايهء حيات و وقايهء نفس خود ساختند و در سال پنجم اسباب و املاك را در معرض بيع آورده و ضياعى را بصاع « 1 » گندم مىفروختند و در اين سال عزّت غله به جائى رسيد كه ترازو از ميان برداشته شد و وزن را سنگى و سنگ را وزنى نماند و اعتبار مقياس و ميزان بر صاع قرار گرفت ، و در سال ششم زن و فرزند كه پيوند دل و سلالهء جانند در عوض جو و گندم بدادند ، و در سال هفتم نفوس نفيسه را از بيم جان همچون ساير مملوكان و متعلقان بيوسف بفروختند . القصّه احوال مصر و مصريان به جائى رسيد كه تمامى ملك مصر ، ملك او شد و همه ارباب و رعايا برده و بندهء او گشتند تا به مرتبهء كه از زن و مرد و بنده و آزاد هيچ‌كس در مصر نماند مگر بقيد تصرّف و رقيّت حضرت يوسف درآمدند تا كار به جائى رسيد كه مردم مصر سوگند ياد مىكردند كه هرگز هيچ پادشاه از يوسف بزرگوارتر بر مسند سلطنت ننشسته و هيچ‌كس را اين مملكت و مملكت دارى و حكم‌گذارى باستحقاق مثل وى ميسّر نگشته است . نقلست : كه چون سال هفتم خود را بيوسف بفروختند و در برابر آن غله بستدند چون سه ماه از آن سال بگذشت آن غلّه تمام شد و نه ماه ديگر علوفه مىبايد ، يوسف فرمود : غلّه هست ، بها مىبايد ، گفتند : بها وقتى مىبايست كه ما آزاد بوديم ، اكنون كه ما بنده‌ايم و تو سيّد و مولى ، در ميان بنده و خداوند بها نباشد ، يوسف تصديق ايشان نموده غلّه بداد و قيمت نخواست . اشارت - حقّ تعالى به بهاء بندگان مؤمن را خريده است « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى

--> ( 1 ) - الف : ضياع را بصاعى .