معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
550
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
امرى كه مناسب دولتيارى ، و فرمانگذارى نباشد بظهور آيد ، چشم فروخوابانند ، زبان به نصيحت نگشايند و گوش بر آن ندارند و صلاح و فساد آن معروض رأى پادشاه ننمايند ، و زراعت در زمين سنگلاخ آنست كه عمر شريف را به تحصيل مقاصد دنيويّه و مطالب فانيه مصروف سازند . و عوامل ليل و نهار را بتضييع تخم انفاس نفيسه در اين سنگلاخ كثيفه معذّب دارند . چون اين نوع نصيحت ، به اين فصيحة مؤدّى گردانيد . ملك گفت : « إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ » و يوسف آن وقت سىساله « 1 » بود و ملك با اركان مملكت بتعجّب مىگفت : كه جوانى با اين سن كه او راست با اين علم و عقل و كياست عجب است . آنگاه ملك در اعزاز و اكرام و تعظيم و احترام صدّيق آنچه امكان داشت بتقديم رسانيد ، و چون او را بفنون كمالات و اطلاع بمخفيات « 2 » آراسته يافته ، فرمود : مىخواهم كه تعبير خواب خويش از زبان گوهر فشان تو استماع كنم . پس صديق فرمود كه اگر رخصت باشد اول خواب ملك را بر سبيل تفصيل بيان كنم آنگاه بر تعبير آن پردازم . ريّان را اين سخن موافق طبع افتاده ، صديق فرمود كه ملك در خواب ديد كه هفت گاو فربه سفيد پوست سياه چشم ، سبز شاخ خوشمنظر ، كه از پستانهاى ايشان شير ترشّح مىنمود ، بر شطّ نيل ظاهر شدند ، چنان كه حسن و طراوت ايشان ملك را به تعجب آورده ، درين اثنا آب نيل نقصان فاحش پذيرفته ، به مرتبهء رسيد كه غير از گل - در قعر رود هيچ نماند ، از آن وحل هفت گاو سياه ديو پيكر كه شكم هر يك به پشت ملتصق گشته بود و مر ايشان را بسان پيكان « 3 » نيشها بود و چنگالها و خرطومها چون سباع بيرون آمدند و اين دو صنف با يكديگر درآميختند ، و چون
--> ( 1 ) - الف : سى و سهساله بود . ( 2 ) - ح : اطلاع به مغيبات . ( 3 ) - ح : بر مثال سگان نيشها بود .