معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

491

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

« بسم للّه و الحمد للّه على كلّ حال » و اندر درون زندان درختى بود خشك گشته ، و از طراوت و نضارت بازمانده ، يوسف مر زندانبان را گفت : كه مرا دستورى ده كه در زير آن درخت منزل خود مقرّر سازم ، و همان‌جا وطن گيرم ، زندان‌بان او را به زير آن درخت خشك فرود آورد ، و چون در آن منزل يك شب به عبادت بگذرانيد ، بامدادان درخت خشك سبز گشته بود ، و در زير وى چشمهء آبى جارى گشته بود و در آن زندان قومى محبوس بودند چون آن حال مشاهده كردند همه پيش وى به تواضع درآمدند ، و بر سبيل تبرّك دست بوى فرود مىآوردند و ديدار وى را مبارك مىشمرد نه ، يوسف هر روز بامداد برخاستى و گرد زندان برآمدى و همهء زندانيان را پرسش دوستانه نمودى ، و بيماران را عيادت كردى و تندرستان را نصيحت نمودى و به صبر دلالت فرمودى و به وعدهء ثوابشان مبشّر گردانيدى زندانيان را بملاقات آن حضرت ابتهاج تمام حاصل آمد و غم و الم و اندوه ايشان بروح و راحت مبدّل گشت مىگفتند : « يافتى بارك للّه تعالى فيك ما احسن وجهك و ما احسن حديثك » ما در چنين موضع هرگز چنين كس نديده‌ايم و اين چنين سخن نشنيده‌ايم ، مىخواهيم بدانيم كه اسم شريفت چيست ؟ و اصل و نسب عاليت منتهى به كيست ؟ يوسف فرمود : « انا يوسف ابن صفى اللّه ، يعقوب ابن ذبيح اللّه ، اسحاق ابن خليل اللّه ابراهيم » . آورده‌اند كه اهل زندان ، به مسرّت طلعت غم‌زدهء روح‌افزاى آن حضرت به مرتبهء مسرور گشتند كه از نوايب ايّام ، و محن حبس و آلام به كلى فراموش كردند ، و شمع جمال يوسف كه بواسطهء حجاب زندان از تيرگى نسوان رسته بود ، با ايشان صحبت خوش درگرفت ، و به اميد عنايت ربّانى و نوايب عاطفت سبحان جلّ ذكره روزى به شب و شبى بروز مىآوردند ، زندان‌بان چون نسب عالى صديق ( ع ) را معلوم كرد سوگند ياد كرد كه اگر مهم بدست من بودى يك ساعت در اين مقام ترا زندان نگذاشتى ، و ليكن در رعايت خدمت و طريق مودّت هيچ دقيقهء نامرعى نگذارم ، آنچه ميسّر شود از خدمتكارى و نيازمندى بجا آرم .