معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
476
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
گر بريزى بحرها در كام دل * جرعهء باشد هنوز از جام دل صد هزاران بحر در جانم پديد [ بديد ] * مىزند دل نعرهء هل من مزيد تا بكى مخمور باشم ساقيا * « ليتنى اعطيت [ اعطيت ] كاسا باقيا » باده ده تا قيد هستى بگسلم * پرده بگشا تا رخت بيند دلم آه از آن حسنى كه بر اهل نظر * از پس صد پرده آمد جلوهگر وه چه خواهى از من شوريده حال * يا بكش يكباره يا بگشا جمال چند باشم با جمالت « 2 » منتسب * وز ظهور نور عرفان « 3 » محتجب گه چه چنگم مىنوازى در كنار * گه چه شمعم مىگدازى ز انتظار هر چه مىخواهى بكن بر جان من « 1 » من غلام تو ، توئى سلطان من مقدمه - اى درويش موسى در بدايت احوال سكر بود زود به گفتار آمد « أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ » . خواجه ، محمّد مصطفى عليه الصّلاة و السّلام در نهايت سكر بود ، دم فروبست « لا احصى ثناء عليك » گفتند « أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ » چشم
--> ( 2 ) - ح : با خجالت . ( 3 ) - ح : نور ايمان . ( 1 ) : گر بريزى بر زمين خون معين * جز گل شكرت نروبد از زمين