معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

461

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

گفت : حاجت چيست ؟ گفت : آنكه از محبّت خود يك ذرّه در كار من كند و از آن شراب در كام جانم چكاند ، بعد از آنكه موسى از مناجات فارغ شد ، پيغام درويش را فراموش كرده بود حقّ تعالى فرمود حاجت آن درويش را چرا عرض نكردى . گفت : خداوندا تو عالم‌ترى فرمود : يا موسى همان ساعت كه او ترا پيغام داد ، حاجتش برآورديم . موسى بازگشت چون به منزل آن درويش رسيد او را نديد . گفت : الهى آن درويش كجا رفت فرمود از تو بگريخت . گفت : الهى آرزوى ديدار وى دارم او را به من نماى تا ببينم فرمود : بر سر آن كوه رو ، موسى بر آن كوه برآمد ديد . كه آن بيچاره خود را از كوه انداخته ، و بر سر هر سنگى پارهء از او آويخته و از هر پاره از او كلمهء « اللّه » برمىآيد . موسى گفت : الهى با دوستان خود چنين مىكنى تا با دشمنان خود چه كنى ، خطاب فرمود : كه يا موسى اگر از محبّت يك ذرّه چنان كه در كار جانش انداختم بر كوه‌هاى عالم نهم همه كوه‌ها پاره پاره شود و طاقت نياورد . للرومى قدّس سرّه اى ز يك تابش تو كوه احد پاره شود * چه عجب مشت گلى عاشق و بيچاره شود جان « 1 » كند عزم سفر تو بنهش بند گران * بگسلد بند ترا عاقبت آواره شود بشنو از قول خدا هست زمين مهد سما « 2 » * گرنه بد طفل چرا بستهء گهواره شود چون جهى از غضبش دامن حلمش بكشى * نار « 3 » سوزنده ترا لطف و كرم باره شود

--> ( 1 ) - الف : عزم سفر دارد مىنهيش بند گران . ( 2 ) - ح : مهد شما . ( 3 ) - آتش سوزنده ترا .