معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

441

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

بشغاف وى رسيده و شغاف ، درون دل را گويند « إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ » ما آن زن را در گمراهى هويدا مىبينيم « فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ » . پس آنگاه كه زن عزيز مكر و گفت آن زنان بشنيد « أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ » كس فرستاد به ايشان « وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً » و آماده كرد از براى ايشان تكيه گاهى « وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً » و هر يكى را كاردى بدست داد « وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ » و يوسف را گفت بيرون آى به اين زنان « فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ » پس چون بديدند آن زنان مر يوسف را بزرگ شمردند او را و شگفت آمد ايشان را ديدار او « وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ » و بريدند دستهاى خود را « وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً » و گفتند معاذ اللّه كه اين را آدمى گويند « إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ » نيست اين مگر فرشته گرامى « قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ » زليخا گفت اين آن غلام است كه مرا ملامت كرديد در كار او « وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ » به درستى كه من او را خواستم و قصد وى كردم وى سر در نياورد و خويشتن را نگاه داشت از من « وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ » و اگر آن نكند كه او را فرمايم « لَيُسْجَنَنَّ » هرآينه ناچار در زندان كرده شود « وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ » و هرآينه از جملهء خواران « 1 » باشد . قوله سبحانه و تعالى « وَ قالَ نِسْوَةٌ » بدانكه نساء و نسوة بضم نون و كسر آن و نسوان همه جمعى است كه واحد از لفظ خود ندارد و بعضى گويند كه اسم مفرد است از براى جمع مرأة و مؤنثى است غير حقيقى لا جرم تاء تانيث در فعل وى در نيامده است . و بروايتى اين‌ها دوازده زن بودند از اكابر مملكت و بعضى برآنند كه چهار بودند ، امرأة ساقى و امرأة خبّاز و امرأة صاحب دوات « 2 » و امرأة صاحب سجن و

--> ( 1 ) - الف : خاران باشد - ح : خاران و ذليلان باشد . ( 2 ) - ح : صاحب دواب .