معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

414

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

از لوث جرايم پاك گرداند تا مبادا اهانتى بوى عايد گردد تا گويند عزيز را بعد از كشف حال ملامت كردند كه چرا زليخا را زجر نكردى تا با غلام در سازد . گفت هر چه با وى پيش برم همه با من بازگردد و اگر خطائى كرده است امّا اهل منست به غير از اغماض و ستر قبايح هيچ روى نيست . كذلك چون بنده خود را بندهء حضرت حقّ تعالى داند و به خداوندى او سبحانه اعتراف دارد هر چند خطا كار باشد ، ستر احوال وى سزاوار بود ، تا گويند كه چون عفو الهى جلّ و علا پرده بر روى اعمال ناپسنديده عاصيان پوشد فرشتگان گويند : الهى اين بنده گناه كار است و مستحقّ عقوبت . خطاب آيد كه آرى به تن گناه كار است امّا بدل دوست دار است ، نظر بر تن گناه كارش ندارم ، نظر بر دل دوست دارش دارم اى ملائكه اعزاز و احترام بنده بدرقهء اعزاز و احترام سيّد و مولاى او است ، من كه خداوند عزيز و پروردگار كريمم اولى آنكه بندهء خود را عزيز و مكرّم دارم و از خوارى و اهانت مصون و محفوظ دارم . [ بيان دوستى واقعى و محبت حقيقى ] بدانكه ارباب محبت مىگويند كه دوستى را شرط آنست كه عيب از دوست نفى كنى نه آنكهء عيب بر دوست بندى بتخصيص « 1 » دروغ . و تهمت زليخا در اول كه دعوى دوستى مىكرد دوستى وى مجازى بود عيب از خود برداشت و بر دوست تهمت اجرا نمود امّا چون به نهايت كار رسيد دوستى در دل وى درآمد و سرّ « قَدْ شَغَفَها حُبًّا » بظهور پيوست عيب از دوست برداشته به خود اجرا نمود كه « الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ » امّا با وجود آنكه عشقش مجازى بود چند چيز در اين سخن رعايت كرد ، اول آنكه محبوب را بتعيّن نام نبرد ، بلكه بلفظ عام ادا كرد و گفت « ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ » زيرا كه ذكر محبوب به بدى مناسب محبت نيست و ديگر آنكه شرم داشت كه با وجود نزاهت و عصمت

--> ( 1 ) - د : به تحضيض دروغ .