معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
407
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
خود اظهار كند ، عزيز را مخاطب ساخته گفت « ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ » گفت : اى عزيز من درها بسته و بخواب غنوده بودم و از اين واقعه غافل كه اين يوسف كه تو بر وى اعتماد كرده بودى ، و او را به امانت و ديانت مىستودى ، بر سر فراش من آمد ، مىخواست به من نزديكى جويد ، و دست بىادبى به من دراز كند ، و حرمت به خيانت « 1 » باطل سازد كه من واقف گشته ، برخواستم تا او را از خود دفع كنم ، از من بگريخت و روى بجانب در آورد ، اكنون واقعه اين بود و سزاى وى آنست كه به زندانش محبوس گردانى و يا به عذاب اليمش از تمتّعات حيات مأيوس سازى . عزيز رو بسوى يوسف آورده گفت : اى يوسف اين نوع معامله مكافات آن احسانها است كه دربارهء تو بتقديم رسانيدهام و از غايت حميّت و كمال غيرت دست به شمشير برده خواست تا يوسف را به گناه ناكرده عقوبت فرمايد ، يوسف فرمود : من هرگز اين نكنم و اين خيانت به نسبت به ولىّ نعمت خود ننمايم « هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي » زليخا مرا به خود خواند و مرا ازاينجهت گناهى نيست زليخا سوگند ياد كرد كه در اين قول صادقست ، و يوسف كاذب و چون زليخا سيّده بود و يوسف غريب و بنده و با وجود آن زليخا مؤكّد بيمين گردانيد ، عزيز به سخن يوسف التفات ننمود و قصد عقوبت وى كرد . يوسف التجا بجناب قدس خداوندى جلّ و علا نمود : كه خداوندا اين تهمت از من دفع كن ، فى الحال حق تعالى جبرئيل را بفرستاد ، تا يوسف را از آن تهمت برى دارد ، قضا را خواهر عزيز چون در خانهء عزيز منازعه ديد روى بهآنجا آورد و كودك هشت روزه و بقولى هشتماهه « 2 » در كنار داشت ، بتلقين جبرئيل آن كودك راست نشسته زبان به گفتار كلمهء « لا إله الّا اللّه » بگشاد ، و بعد از آن روى به عزيز آورده خطاب كرد ، كه اى عزيز يوسف را از اين سبب عقوبت و آزار مكن ، و گواهى من بشنو . عزيز بهغايت متعجّب شد ، گفت : اى كودك بگوى تا گناه كيست . گفت : مرا
--> ( 1 ) - ح : جيانت . ( 2 ) - الف : كودكى چهل روزه و بقولى هفتماهه .