معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

406

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

وقت جبرئيل آنجا حاضر بود و يوسف گفت ، اى جبرئيل درها مقفّل است ، چه معالجه نمايم . جبرئيل گفت : از تو دست نهادن و از ما در گشادن ، چون يوسف بجانب در روى آورد زليخا در عقب وى آهسته آهسته مىرفت باعتماد آنكه ابواب مقفّل است ، چون يوسف بدر اول رسيد دست در قفل نهاد فى الحال گشاده شد . زليخا چون اين معنى مشاهده كرد در عقب وى روان شد يوسف به عقب نظر كرده فرمود : زحمت بسيار به خود راه مده كه هرگز به من نخواهى رسيد زيرا كه تو بر مركب شهوت سوارى و من بر مركب عصمت و هرگز راكب شهوت به راكب عصمت نرسد . و نظير اين آنست كه در محاورات آورده‌اند كه روزى سگى در پى آهوئى مىدويد ، آهو رو به پس كرده گفت : اى سگ رنج بيهوده مبر كه به من نخواهى رسيد زيرا كه تو در پى استخوان مىدوى و من در پى جان و طالب استخوان بطالب جان هرگز نرسد . حق تعالى از اين واقعه خبر فرموده كه « وَ اسْتَبَقَا الْبابَ ، اى تسابقا الى باب البيت » يعنى مىدويدند و هر كدام مىخواستند كه پيشى گيرند بر يكديگر چون يوسف از شش دربند به اين طريقه بگذشت در دربند هفتم كه دربند آخرين بود زليخا خود را بيوسف رسانيده پيراهنش از عقب بگرفت ، تا او را باز كشد از سرعت دويدن او و شدّت باز كشيدن ، پيراهن پاره شد ، چنان كه حق تعالى فرمود « وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ » و « قد » عبارت است از شق طرف طول و قطّ « 1 » شق است از طرف عرض ، چون پيراهن وى چاك شد همچنان آشفته‌وار از در بيرون دويد و زليخا از عقب وى آن يكى برهان حقّ تعالى ديده و از هيبت مغلوب گشته و اين يكى را اطفاى شهوت و غلبه طبيعت سراسيمه و مبهوت ساخته . [ قصهء برملا شدن عشق زليخا بيوسف ] عزيز بر در خانه نشسته بود هر دو را مضطرب ديد استفسار احوال نمود ، زليخا از غايت خجالت و شوريدگى خواست تا تهمت خود بر يوسف افكند ، و تنزيه

--> ( 1 ) - ح - د : و قد .