معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

303

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

روى نمود و آن چنان بود كه شبى به ناز و ثروت بر بستر عيش و عشرت خفته بود ، و رخسار گلبرگش بر حرير ناز « 1 » سوده و ديدهء نرگسينش بخواب راحت غنوده ، به خوابش چنان نمودند ، كه جوانى چون حوريان جنانى ، سيمين عذار و چون آب زندگانى لطيف رفتار . * * * همايون‌پيكرى از عالم نور * بباغ خلد كرده غارت حور كشيده قامتى چون تازه‌شمشاد * به آزادى غلامش سرو آزاد فروزان لمعهء نور از جبينش * مه و خورشيد را رو بر زمينش گويند چون نظر زليخا در خواب بر جمال « 2 » اين حورى پيكر افتاد چنان خاطرش بوى متعلق گشت كه چون از خواب بيدار شد و از مستى هشيار گشت ، از مرادات و مهويات « 3 » خود بر كران شد و با عشق و جنون هم‌عنان گشت . بيت گرفت از قامتش در دل خيالى * نشاند از دوستى در دل نهالى ز رويش آتشى در سينه افروخت * و زان آتش متاع صبر و دين سوخت گويند صعوبت اين امر در ذات زليخا به مرتبهء تصرّف كرده بود كه چون ديوانگان جامه بر تن مىدريد و هر كرا مىديد از « 4 » وى چون پرى مىرميد و ليكن اظهار اين مصلحت نمىديد و سر در گريبان صبورى مىكشيد .

--> ( 1 ) - الف - ح : نياز بسوده . ( 2 ) - د - الف : بر آفتاب جمال آن جناب افتاد چون ذرهء ميناب از غايت اضطراب به نوعى به آن آفتاب عالمتاب تعلق خاطر و بستگى باطن و ظاهر پيدا كرد كه بىآرام و قرار چون از آن خواب . ( 3 ) - ح : مهوبات . ( 4 ) - الف : صبر و شكيبائى .